سیره شهدا؛ شجاعت انقلابی

.

   ولادت: 1335، اصفهان
   شهادت: 24 تیر ماه 1361، عملیات رمضان
   شغل: روحانی
   سمت: مسئول عقیدنی سیاسی پادگان غدیر و لشکر 14 امام  حسین (ع) اصفهان


 برش یک:
اختناق عجیبی بود. آقا مصطفی خمینی، تازه شهید شده بود و مجلسی ترحیمی برایش تشکیل شده بود. هیچ کس جرأت نمی کرد نامی از امام خمینی (ره) و سید مصطفی ببرد.

جلال سکوت را شکست و خطاب به حاضران فریاد برآورد: وای بر شما! چرا ساکتید؟ چرا نمی گوئید چه کسی را و چرا شهید کرده اند؟ چرا فریاد نمی زنید؟ وا اسلاماه! وای بر ما که پرچم دین حق را به دستان ناتوان مان سپرده اند.

صدای تکبیرش مجلس را پر کرد و در حاضران روح شهامت دمید. یکی از بزرگان حوزه بر منبر رفت و از جنایات رژیم و شهادت سیذ مصطفی گفت و حکومت را زیر سؤال برد. ص 44 و 43.

برش دو:

در مأموریت منطقه سمیرم و پادنا، مرتب بین مردم می رفت و به درد دلشان گوش می کرد و به مسئولین منتقل می کرد. شبی پیر زنی بیوه آمد که سگ همسایه جوجه هایم را دریده و وقتی اعتراض کردم، پسرانش مرا کتک زده اند و ترس جانم را دارم.

همان شب با توجه به خطر کمین ضد انقلاب، حرکت می کند و خسارت زن را از آنان می گیرد و تأمین شان می کند.

می گفت: کار شب و روز ندارد. مهم این است که برای حفظ کیان اسلام و انقلاب تلاش کرد و همین مسائل به ظاهر ناچیز اهمیت فراوانی دارند. ص 79 و 80.

کتاب جلوه جلال، نوروز اکبری زادگان، نشر ستارگان درخشان، چاپ اول، 1395،

سیره شهدا؛ تلاش برای محرومیت زدایی

.

   ولادت: 1335، اصفهان
   شهادت: 24 تیر ماه 1361، عملیات رمضان
   شغل: روحانی
   سمت: مسئول عقیدنی سیاسی پادگان غدیر و لشکر 14 امام  حسین (ع) اصفهان


 با موتور گازی اش که از دست های روغنی اش می شد فهمید، حال خوشی ندارد، با مؤسسات خیریه اصفهان، در جهت محرومیت زدایی فعالیت داشت و قبوض حقوقی را به دست ایتام و فقرا می رساند. علاوه بر آن با کمک چند نفر از دوستانش، به تعدادی از خانواده های محروم و حاشیه نشین اصفهان سر می زد و برای شان اقلام مایحتاج می برد.

 

می گفت: گاهی که در تأمین نیازهای محرومین به بن بست می رسیم، یک باره از جایی کمک می رسد و متوجه دست یاری گر خدا می شویم. 

 

کتاب جلوه جلال، نوروز اکبری زادگان، نشر ستارگان درخشان، چاپ اول، 1395، صفحه 30.

 

هیچ کدام حرفی از خانواده خودمان نزدیم !

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

راوی: اکبر علوی؛هم رزم شهید:

 محرومین را خوب می شناخت چون خودش درد کشیده بود، بچه قالی باف بود ، مثل همه بچه های سپاه و همه آنهایی که در مسجد هاشمی خانه دل ساخته بودند .

 وقتی ماجرای تشخیص مستضعف و تحقیق و شناسایی آنها برای تحویل زمین شروع شد ، ‏با اقتدا به علی آقا ، هیچ کدام حرفی از خانواده خودمان نزدیم . دیدیم فقیرتر از همه ما ، علی آقا است که هیچ نمی گوید . پدر من گاهی اوقات گله می کرد : « مگر ما از کسانی نیستیم که شما دنبالشان می گردید؟ چرا راه دور می روید؟ به دستهای من نگاه کن! » 

‏به دست هایش نگاه کردم و یاد دست های پدر علی آقا می افتادم ؛ اما ما عهد داشتیم که صورت مان را با سیلی سرخ نگه داریم . ما ، ‏علی آقا را در جلوی خود داشتیم که بیشتر از هر کس، فقر را چشیده بود.

كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 103.

مساجد به عنوان پایگاه های خدمات درمانی !

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

راوی: اکبر علوی؛هم رزم شهید:

‏یادم است :

‏اوایل انقلاب ، علی آقا از رنج کارگرها و طبقات پایین جامعه زیاد صحبت می کرد . می گفت : « محصول زحمات این بیچاره ها دود می شود و به آسمان می رود . خدا وسیله ای فراهم کند تا انقلاب بتواند ‏جوابگوی این مردم پابرهنه باشد .

« آن زمان ، شرایطی بود که اکثر ‏کارگاهها و محیطهای کارگری ، زیر بار بیمه کردن کارگران خود نمی رفتند . شاهد بودیم کسانی را که بر اثر بیماری و نداشتن توانایی معالجه، در فقر و بیچارگی می مردند . دیدن این مسایل ، علی آقا را سخت به عذاب می اند اخت،  چون خودش هم جزء ضعیف ترین قشر جامعه بود .

به همین خاطر، با دکتر موسوی وارد گفت و گو شد و مسائل بیمه درمانی کارگران را مطرح کرد که ایشان با دیدگاه مثبت ، قول همکاری داد. آن روزها دیگر علی آقا شب و روز نداشت . تا در آخر ‏توانست سرویس خدمات درمانی را برای فقرا و مستمندان ، آن هم به صورت مجانی ، فراهم کند ؛ مخصوصاً برای مردم مناطق محروم ، از جمله توکل آباد ،فیروزآباد ، و انتهای خواجو که بیشتر قالی باف بودند و انواع و اقسام بیماری ها را داشتند. علی آقا آن چنان در نشان دادن چهره واقعی محرو مین تلاش کرد که دکتر همراه ما را هم تحت تاثیر قرار داد . بعضاً می دیدیم این دکتر ، صد یا دویست تومان از جیبش می داد و می گفت : « فلان دارو را کم داریم ، برای فلان مستمند خریداری کنید.»   

‏بعد از مدتی ، علی آقا طرح داد تا از مساجد به عنوان پایگاه های خدمات درمانی استفاده بشود که مردم فقیر بتوانند به راحتی به این خدمات دسترسی پیدا کنند . می خواست ضمن کمک به مردم ، ‏واقعیت و جایگاه مسجد را هم نشان بدهد. 

‏آنچنان عمل می کرد که دل هر درد آشنایی شاد می شد . و جالب این جاست که همیشه اقرار داشت که راه تازه ای را پیشنهاد نکرده است ، چون اعتقاد داشت راه را قرآن و کلام بزرگان دین نشان داده است .

كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 102 و 103.

دغدغه محرومان را داشتن!

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

راوی: اکبر علوی؛هم رزم شهید:

فقر مادی خانواده اش هم ، چشم او را در جهتی مثبت باز کرده بود . چنان که فقرا و تهی دستان همیشه مورد عنایت پنهانی علی آقا بودند. بچه های مسجد هم که در فعالیت ها شرکت داشتند ، ‏هیچ کدام از اغنیا نبودند ؛ اما آن قدر غنای طبع داشتند که هیچ وقت تقاضای مالی نکنند . علی آقا این را می دانست و همیشه می گفت : « حواست جمع باشد،  ‏این بچه هایی که دور و برمان هستند ، مشکل مالی نداشته باشند» 

‏می گفتم : « فکر نکنم آن چنان مشکل مالی زیادی داشته باشند » 

می گفت : «نه ، توجه کنید ! مشکل مالی ، زمینه ساز خیلی از بریدن ها و انحرافات است . این ها باید به حدّی تامین باشند که خدایی نکرده ضربه پذیر نشوند.».

كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 101 و 102.

بندر عباس که بودیم ... !

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

راوی: اکبر علوی؛هم رزم شهید:

بندر عباس که بودیم، علی آقا آمد برای مدتی پیش ما بماند . آن زمان ، مشکلات زیادی داشتیم . یکی از این مشکلات، ‏غذا خوردن بچه ها بود که چون امکانات نداشتیم ، هر کس غذایی را می گرفت ، ‏به گوشه ای می رفت و می خورد که شکل مناسب و خوبی نبود .

‏وقتی علی آقا این موضوع را فهمید، ‏گفت : « تو این همه فضا داری، ‏چرا ده _ بیست تا صندلی نمی گذاری تا بچه ها دور هم جمع شوند؟» 

‏گفتم : « پیدا کردن صندلی مشکل است.»  

‏با خیال راحت گفت : « این با من ! از هر کجا که باشد، گیر می آورم .‏تا ما بخواهیم به خودمان بجنبیم،‌‏علی آقا ناهار خوری را برقرار کرد . اوایل ، هفته ای سه گونی نان خشک از بسیج به بیرون می فرستادیم . با آمدن علی آقا، ‏جلوی آن گرفته شد . در غذا خوردن اسراف می شد،  ‏به نصف تقلیل پیدا کرد . یا اگر اضافه می آمد، ‏به محلات پایین شهر می برد و بین فقرا تقسیم می کرد .

‏در چهل وپنج روزی که علی آقا آنجا بود، ‏بسیج را دگرگون کرد . رفتارها و برخوردها عوض شد . نوعی حس همدلی و علاقه در بچه ها ریشه دوانید . اعزام به جبهه ، ‏از پنجاه _ شصت نفر،  ‏به یکصدوده نفر رسید ، چون می دیدند علی آقا قبل از اینکه حرف بزند،  ‏عمل می کند .

 كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 97.

اگر خدا قسمت کند، ‏دوباره می خرم !

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

راوي: خواهر شهيد

زمستان که شد ، ‏علی آقا لباس گرمی برای خودش خرید . خوشحال شدیم که پس از چندی به فکر سلامت خودش افتاده است، اما دیری نکشید که دوباره علی آقا را با همان پیراهن رنگ و رو رفته قبلی دیدیم . پرسیدم :« پس لباس گرمت چی شد.» 

‏گفت : «در اتوبوس نشسته بودم که دیدم بنده خدایی از سرما می لرزد و لباسی به تن ندارد . اگر خدا قسمت کند، ‏دوباره می خرم .» .

عاشق بود و به هیچ صراطی ، ‏جز صراط خدا مستقیم نمی شد . اگر تکه تکه اش هم می کردی همان بود که باید باشد .

كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 45.

‏وقتی به مرخصی می آمد، می رفت کارگری یا سبزی فروشی!

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

شهيد ماهاني در نوجواني

راوي: پدر شهيد

یک عده می گفتند اینها که انقلاب کردند یا جبهه رفتند، از لحاظ مالی تامین، یا بچه پولدار بودند و فکرشان راحت است. یا وقتی به جبهه می رفتند می گفتند دولت به اینها ‏فلان و بهمان می دهد تا بروند بجنگند. آنــها باید ‏بچه های فقیر را می دیدند که با چه شور و علاقه ای به جبهه می روند. علی آقا تا زمانی که در خدمت اسلام و جنگ و انقلاب بود، ‏حاضر نشد یک ریال از سپاه یا بسیج بگیرد . دوستانش شاهد هستند. ‏وقتی به مرخصی می آمد، می رفت کارگری یا سبزی فروشی می کرد تا مخارج خودش را تامین کند و چشم به بیت المال نداشته باشد. شبها که همه ما خواب بودیم، پشت دار قالی می نشست و تا صبح کار می کرد. خیلی دیر فهمیدم که این مظلوم حتی پولهایی را که از راه کارگری و قالی بافی پس انداز  می کرد، به صورت ناشناس به خانواده های مستضعف می داد. اگر کسی را محتاج می دید، لباس تنش را هم می فروخت تا احتیاج او را برآورده کند. الحمدالله امروز دوست و دشمن می دانند اینها چه کسانی بود. شهداء با خدا معامله کردند. و این حرفها در آخرت جواب دارد. اینها باید جواب خدا را بدهند.

كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 20.

دست بی زحمت به درد زیرخاک می خورد.

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

انقلاب که پله پله بالا رفت و حرکت های سازنده بیشتر شد. روزی دیدم علی آقا خرت و پرتهای انبار را به هم می ریزد.

‏گفتم: علی آقا، دنبال چی می گردی؟ گفت: کلنگ داریم؟

پرسیدم: کلنگ برای چی؟

‏      گفت: می خواهم بروم جهاد سازندگی «نرماشیر». روستاهای آنجا نه ‏حمام دارند، نه غسالخانه می روم شاید کمکی بتوانم بکنم.

دوماه، شب و روز آنجا کار کرد. بعضی از شبهای جمعه که می آمد، سعی می کرد دستهایش را پنهان کند. وقتی مادرش به زور دست او را به دست   می گرفت، می دیدم که از دست من کارگر که پنجاه سال کار کرده بودم، بدتر بود. کف دستش، جای صافی نداشت. همه جایش ترک خورده و زمخت شده بود. مادرش گریه می کرد و‏می گفت: بگذار دستهایت را چرب کنم.

‏علی آقا بی خیال دستهایی را که در حال از بین رفتن بود پس می کشید و می گفت: همه تنم، دستم و پایم باید پر از ترک بشود تا پیش خدا شرمنده نباشم. من کاری نکرده ام. کاری نمی کنم.

‏اشک مادرش که شدت می گرفت. صورت او را می بوسید و می گفت: مادر، خودت را پیش خدا بی عزت نکن. این دستها برای زحمت ساخته شده! دست بی زحمت به درد زیرخاک می خورد. به این دستهای بابا نگاه کن. زحمت کشیده، از شکم خودش بریده و مرا ‏فرستاده تا دیپلم بگیرم. باید منم مثل خودش بار بیایم.

كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 15 و 16.

قرار نيست در قبال اينها مزد بگيرم!

شهيد تيمسار شريف اشراف
 
ولادت: ۱۳۱۶، شيراز
شهادت: ۱۳۵۸ ، بانه
شغل: نظامي(تيمسار ارتش)
سمت: معاونت فرماندهي پادگان حمزه سيد الشهداء

شهيد شريف اشراف

تو خوب براي ساختن كاخ بهشت آجر جمع كردي بابا.نمازم كه تمام مي شود ياد آن صبح زمستاني مي افتم كه يك گوني دستت بود و زير برف آمدي.ازت پرسيدم اين ديگه چيه؟

گفتي: پوتين پلاستيكي براي بچه هايي كه كفش ندارند،توي اين برف و بارون بپوشند.

مادر بزرگ كلي دعايت كرد.من احساس خوبي داشتم.اين كه تو كفش بچه هاي بي پول را مي دهي.هر چه كردم نگذاشتي پوتين ها را ببينم.گفتي شايد هوس كني.اما اينها براي بچه هاي ديگه ن.شايد هم قيافه شون را بسپاري تو ذهنت و هر كي از اونها پاش بود رو جور ديگه اي نگاه كني.

آن موقع جور ديگه نگاه كردن برايم بي معنا بود.ما حرفت را گوش كردم و پس كشيدم.مامان مي گفت: بگو براي من دعا كنند.تو جواب دادي:قرار نيست در قبال اينها مزد بگيرم اما تو مسجد ميگم برات دعا كنند مهين جان! و رفتي زير برف كجا نمي دانم.

كتاب "شريف شريف"(از زبان دختر شهيد)،امير رضا مافي،انتشارات سوره سبز،تهران،چاپ اول، 1390، صفحه ۶۸ و ۶۹.