پخش اعلامیه در پادگان های نظامی!

 شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

راوی: اکبر علوی؛هم رزم شهید:

او خودش را برای راهی آماده کرده بود که اسلام به آن امر کرده بود . بنابراین مطیع دستورهای دینی بود . در هیچ جایی نمی شد جلوی علی آقا را گرفت؛  مگر با استناد به دستور های اسلام . فقط اینجا ، ضعیف ترین بنده درگاه  خداوند بود .

 این شهید والامقام در زمان  سربازی ، آنچنان که می گویند ، ‏جسارتی داشت که دوست و دشمن را به تحیر وامی داشت . آن زمان که پیام های  امام را در پستوها پنهان می کردند تا به دست رژیم نیفتد . زمانی که امکان چاپ و تکثیر وجود نداشت . ایشان شب تا صبح این اعلامیه ها را رونویس می کرد و با شجاعت تمام در پادگان های نظامی،  ‏که ریشه های استبداد بودند پخش می کرد .

چنین آدمی باید به جائی متصل باشد، ‏فقط جرأت نمی خواهد . واگر نه بودند کسانی که با یک سیلی فعالیت چندین ساله اش تمام شده بود . اما وقتی ایشان لو می رود تازه می فهمد ابتدای آزمایش است . بعد از اعمال شنکجه های بسیار توسط ساواک ، مجبورش می کند که در صف صبحگاهی پادگان اظهار ندامت کند، ‏قبول می کند. اما درست در لحظه ای که چشم ها و گوش ها درانتظار هستند. فریاد برائت می کند و آن چنان تخت و تاج شاهنشاهی را به باد شماتت می گیرد که وضع پادگان به هم می ریزد .

بعداً در بی داد گاه نظامی حوزه فعالیتش را وسیع قلمداد، ‏و به اعدام محکومش می کنند . لیکن فریاد انقلاب این فرصت را از آنان می گیرد .

 كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 92 و 93.

لذت در اوج شكنجه

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

راوي: خواهر شهيد

او همیشه برای خدا بود . جالب اینکه من تا آن روز مفهوم لذت بردن را از نظر او نمی دانستم . یک روز که از شکنجه های ساواک تعریف می کرد گفت :

‏ساواک برای اینکه روحیه مرا خرد کند ، خیلی تلاش کرد . شب ها که می خوابیدم ، موش های بزرگ صحرایی را در سلولم رها می کردند . این موش ها با سر و صدا و جیغ های وحشت ناک از سر کولم بالا می رفتند،  اما من فقط نگاه می کردم . آنها منتظر اعتراض من بودند . گاهی در شبانه روز، هفت ساعت سرپا نگهم می داشتند، اما حسرت یک پلک زدن را هم به دل شان گذاشتم .

 موقعی که شروع به زدنم می کردند، با صدای بلند شروع به خواندن قرآن و گفتن ذکر می شدم که واقعأ دیوانه می شدند . شکنجه گرها در این مورد خیلی حساس شده بودند، آن چنان که بعضی وقت ها آن قدر اعصابشان به هم می ریخت که با یکدیگر دعوای شان می شد و به هم فحش می دادند . من در این لحظات ، غرق لذت می شدم .

 كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 60 و 61 .

گفتم:شما قابل احترام نيستيد!

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

راوي: خواهر شهيد

هیچ راهی برای پذیرفتن زور و ظلم از نظر او توجیه پذیر نبود،  حتی به خاطر خودش.

 قبل از انقلاب، ‏به خاطر فعالیت هایی که داشت ،‏توسط ساواک دستگیر و زندانی شد . مدتی به اصرار مادرم و به خاطر دلتگی او، ‏به هرسختی و زحمتی که بود،  ‏اجازه ملاقات گرفتیم . علی آقا دوست نداشت مشکلات خودش را به دوش کسی بیندازد یا کسی از درد و ناراحتی او آزرده خاطر شود . به همین خاطر ،‌ ‏وقتی ما را دید ،‌ بیشتر از اینکه خوشحال شود ، ‏ناراحت شد . در پایان ملاقات هم آهسته به من گفت : « به حسین بگو اینجا نیاید . بگو خودش را پیش اینها خرد نکند»‌

‏دیدم صورتش سیاه شده ،گفتم : « چی شده؟» 

‏گفت : « به خاطر اینکه در اتاق یکی از ساواکی ها را با پا باز کردم،  ‏هفت ساعت تمام مرا شکنجه کردند،  به جرم اینکه چرا به ما احترام نگذاشتی . من هم گفتم شما قابل احترام نیستید » .

كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 50 و 51.

التماس نکن ! همین روزها ...

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

راوي: برادر شهيد

اوایل سال 57  ‏بود که در پادگان خرم آباد ، به ایشان مشکوک شدند و به شهر کازرون منتقلش کردند . اما آنجا هم دست از فعا لیت های ضد رژیم برنداشت . از عمده ترین فعا لیت های او تا آنجا که بعدأ مطع شدیم ، دست نویس کردن اعلامیه های حضرت امام خمینی(ره) و پخش آن بود ،  که به حدی قوی عمل می کرده ، ‏که بعدها شنیدیم بر اثر همین فعالیت ها چندین بار در کازرون تظاهرات انقلابی به وقوع پیوسته بود . در همین سال هم بود که دستگیر و به زندان ساواک افتاد. ما هم در همین  زمان مدتی از او بی خبر بودیم . تا روزی که موتور سواری به در خانه آمد و گفت من اهل شیرا زم . سپس بدون اینکه اجازه سؤالی بدهد،‌‏خیلی کوتاه ادامه داد برادر شما را ساواک دستگیر کرده و الان در پادگان کازرون است . » بعد به سرعت دور شد .

‏من بدون اینکه خانواده را در جریان قرار بدهم ، ‏فوری به طرف کازرون به راه افتادم . آن روزها در کازرون حکومت نظامی بود و زندانیهای سیاسی را در پادگان نگه می داشتند ...

‏وارد پادگان که شدم ،‌‏غروب بود و باران شدیدی می بارید . دقایقی که زیر باران ماندم ،‌‏چند نفر با لباس شخصی آمدند و کناری ایستادند . بلافاصله علی آقا را هم در حالی که دستهایش را از پشت با طناب بسته بودند ، درمیان عده ای سربازآوردند . آثار شکنجه در صورتش هویدا بود .

توان ایستادن نداشت . انگار تا تو انسته بودند با مشت به صورتش ‏زده بودند . وقتی مرا دید ، افتاد میان گل و لای محوطه پادگان . به من گفته بودند که نباید هیچ حرفی بزنی ،‌فقط او را ببین و برگرد . طاقت نیاوردم . به طرف یکی از آنها که لباس شخصی پوشیده بود ، رفتم و گفتم : « خدا را خوش نمی آید که این جوان را این قدر شکنجه کنید.»

‏یک دفعه علی آقا با صدای بلندی فریاد کشید: «حسین التماس نکن. التماس نکن . همین روزها آقا تشریف میارن، من هم آزاد می شم ، تمام کشور آزاد میشه ... » 

‏حرف علی آقا تمام نشده بود که گروهی سرباز ریختند و با قنداق تفنگ شروع به زدنش کردند . دیدم دارن می کشندش ،  خودم را انداختم ‏روی علی آقا که ضربات کمتر به او آسیب برساند.

‏آن روز چند جای سرم شکافته شد و با دل درد مند به خانه برگشتم . او چه خوب آینده را پیش بینی کرده بود .

كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 36 و 37.

باور نمی کردم پسرم این همه شهامت داشته باشد!

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

شهيد علي ماهاني

گفتند: علی را در کازرون زندانی کردند ... پرسان پرسان پادگان را پیدا کردم . جلو در دژبانی گروهبانی به دیوار تکیه داده بود و سبیلش را تو دهان  می جوید. لات بود. گفتم من آمدم سراغ پسرم. گفت: پسرت کیه؟ گفتم علی آقا ماهانی. وقتی اسم او را آوردم شروع کرد به فحش دادن. بعد وقتی یک لحظه سرم را برگرداندم، یک شیشه مشروب را پشت گردنم خالی کرد. استواری آنجا بود که وقتی دید به گروهبان گفت: چرا اینکار را کردی؟ گروهبان که انگار مست هم بود دوباره فحش داد و گفت: باید این پدرسوخته ها را بکشید. این هم مار تو آستین خودش پرورش داده، یارو اعدامیه، آن وقت این آمده که یک راست برود ملاقاتش کند. زکی! خیلی لج داشت .

همان استوار رفت تو اتاق دژبانی و با فرمانده پادگان تماس گرفت. حالا من از باران خیلی خیس شده بود و تنم بوی مشروب می داد. استوار پرسید چقدر ملاقات می خواهی؟ گفتم هرچی شما بدهید. بالاخره بعد از یکساعت انتظار موافقت شد که ده دقیقه ملاقاتی به من بدهند . رفتم تو حیاط پادگان و منتظر ماندم. یک ربع ـ بیست دقیقه بعد دیدم شانزده ـ هفده نفر،‏علی آقا را انداختند وسط و می آیند. علی آقا دست بند به دستش بود و صورتش از ضربات مشت و لگد باد کرده بود. تا به من رسید سلام کرد و گفت: بابا به اینها که التماس نکردی؟ اینها حتی لایق حرف هم نیستند. فقط یک مشت خود فروش بی دین هستند که فکر می کنند می توانند همیشه ظلم کنند. گروهبان که از شنیدن آن حرفها در جمع می ترسید،  به سربازها اشاره کرد و او را ‏در حالیکه به روی زمین می کشیدند، ‏بردند. امآ صدای الله اکبر گفتنش قطع نمی شد. باور نمی کردم پسرم این همه شهامت داشته باشد.

كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 12 و 13.