امسال‌ كسي‌ روزه‌ نمي‌گيرد!

   ولادت: 23 خرداد 1323، خراسان رضوی
   شهادت: 21 فروردین 1378، تهران
   شغل: نظامي ارتش
   سمت: جانشین رئیس ستاد کل نیروهای‌مسلح
http://www.e-heyat.com/UploadFiles/Nama/shakhsiyatedakheli/sayad-shirazi-.jpg

وقتي‌ كه‌ ماه‌ رمضان‌ آمد علي‌ اسامي‌ دانشجوياني‌ را كه‌ مي‌خواستند روزه‌ بگيرند، گرفت‌. آن گاه‌ براي‌ اين‌ كه‌ آنان‌ هنگام‌ بيدار شدن‌ براي‌ سحري‌ مزاحم‌ ديگران‌ نشوند، نموداري‌ تنظيم‌ كرد كه‌ تخت‌ و اتاق آنان‌ مشخص‌ شده‌ بود و پاسدار آسايشگاه‌ مي‌توانست‌ بدون‌ مزاحمت‌ بيدارشان‌ كند.

علي‌ خوشحال‌ از ابتكارش‌، نمودار را به‌ دفتر فرمانده‌ گروهان‌ برد. سرگرد وقتي‌ آن‌ را ديد با بي‌اعتنايي‌ پرسيد: اين‌ ديگه‌ چيه‌؟

علي‌ توضيح‌ داد. اما سرگرد آن‌ را به‌ كنار انداخت‌ و گفت‌: امسال‌ كسي‌ روزه‌ نمي‌گيرد!

خشم‌ سراپاي‌ علي‌ را فراگرفت‌. طوري‌ كه‌ در آن‌ لحظه‌ حاضر بود پشت‌پا به‌ همة‌ سوابقش‌ بزند اما اين‌ اهانت‌ را نپذيرد:

ـ مگه‌ مي‌شه‌ روزه‌ نگيرند؟ روزه‌ واجبه‌!

ـ حالا مي‌بينيد كه‌ مي‌شه‌!

خبر به‌ زودي‌ در گروهان‌ پيچيد:

ـ فرمانده‌ گروهان‌ روزه‌ گرفتن‌ را غدغن‌ كرده‌!

ـ مگر مي‌تونه‌؟

ـ لابد مي‌تونه‌ كه‌ اين‌ طور گفته‌!

آن‌ روز كسي‌ از گروهان‌ ده‌ براي‌ ناهار به‌ رستوران‌ نرفت‌. علي‌ به‌ آشپزخانه‌ اطلاع‌ داد ناهار آنان‌ را براي‌ سحرشان‌ نگه‌دارند.

سحر همة‌ گروهان‌ به‌ رستوران‌ آمده‌ بودند. حتي‌ آناني‌ هم‌ كه‌ تا آن‌ روز هيچ‌ وقت‌ روزه‌ نگرفته‌ بودند، آمده‌ بودند تا آمادة‌ روزه‌ شوند. سر ميز گروهان‌ نشستند اما هرچه‌ كه‌ گذشت‌ خبري‌ از غذا نشد؛ در حالي‌كه‌ غذاي‌ روزه‌گيران‌ گروهان‌هاي‌ ديگر روي‌ ميزهايشان‌ چيده‌ شده‌ بود. علي‌ بلند شد و رفت‌ علت‌ را پرسيد. شنيد:

ـ فرمانده‌ گروهانتان‌ دستور داده‌ جيره‌ گروهان‌ شما براي‌ سحري‌ قطع‌ شود!

وقتي‌ دانشجويان‌ گروهان‌هاي‌ ديگر فهميدند ماجرا از چه‌ قرار است‌، بچه‌هاي‌ گروهان‌ ده‌ را به‌ اصرار و خواهش‌ سر ميزهاي‌ خودشان‌ بردند و آن‌ روز سحري‌ را باهم‌ خوردند و به‌ پيشواز صبح‌ رفتند. آن‌ سحر، مهرباني‌ در همة‌ دل‌ها خانه‌ كرده‌ بود، دل‌هايي‌ كه‌ در ماه‌ خدا مهمان‌ خدا بودند!

اما خبر اين‌ ماجرا سرگرد را جداً بر آشفت‌. بعداز مراسم‌ صبحگاه‌ گروهانش‌ را نگه داشت‌.

او آمد سخنراني‌ كرد و گفت‌: دانشجويان‌ توجه‌ كنند كه‌ همين‌ خدمت‌ شبانه‌روزي‌ ما و زحمتي‌كه‌ مي‌كشيم‌ روزة‌ ماست‌ و عبادات‌ ماست‌. دانشجو چه‌ معني‌ دارد كه‌ خودش‌ را ضعيف‌ كند؟ از صبح‌ تا عصر درس‌ دارد، در كلاس‌ها مي‌خواهيد مطالب‌ را ياد بگيريد؛ اما با شكم‌ گرسنه‌ كه‌ نمي‌شود مطالب‌ علمي‌ را فهميد؛ پس‌ بنابراين‌ امسال‌ كسي‌ روزه‌ نمي‌گيرد. من‌ دستور داده‌ام‌ كه‌ جيرة‌ گروهان‌ ما را در سحري‌ قطع‌ كنند.

البته‌ به‌ اين‌ هم‌ بسنده‌ نكرد، در دفترش‌ كوشيد روزة‌ بعضي‌ از دانشجويان‌ را بشكند اما موفق‌ نشد. پس‌ به‌ علي‌ توپيد:

ـ اين‌ كارها چه‌ معني‌ داره‌؟ مي‌دانيد از اين‌ بچه‌ ننه‌ بازي‌هاتان‌ برداشت‌ سياسي‌ مي‌شه‌ و ممكنه‌ براي‌ همه‌تون‌ درد سر درست‌ كنه‌؟

گفت‌: «جناب‌ سرگرد، من‌ حرف‌هاي‌ شما را نمي‌فهمم‌. بچه‌ها همه‌ مسلمانند و مي‌خواهند روزه‌ بگيرند و فكر مي‌كنند كسي‌ نمي‌تواند آن‌ها را از دستور خدا وپيغمبر باز بداره‌، همين‌!»

آن‌ روز خبر ماجراي‌ سرگرد و گروهانش‌، دهان به‌ دهان گشت‌ و در همه دانشكده‌ منتشر شد. سرگرد تازه‌ فهميد دست‌ به‌ كار خطرناكي‌ زده‌ است‌؛ شايد هم‌ دستور از بالا رسيد. پس‌ در هنگام‌ عصر كه‌ وقت‌ استراحت‌ بود، با دست‌پاچگي‌ سخنرانی کرده و دستورش را لغو کرد.


کتاب در کمین گل سرخ‏ ، محسن مومنی ،سوره مهر، ۱۳۸۲،ص 31- 34.

خداجان‌، غلط‌ كردم‌!

.

   ولادت: 23 خرداد 1323، خراسان رضوی
   شهادت: 21 فروردین 1378، تهران
   شغل: نظامي ارتش
   سمت: جانشین رئیس ستاد کل نیروهای‌مسلح
http://www.e-heyat.com/UploadFiles/Nama/shakhsiyatedakheli/sayad-shirazi-.jpg

يكي‌ از روزهاي‌ تابستان‌ بود. هوا گرم‌ بود و دم‌ كرده‌. علي‌ تازه‌ از مكتبخانه‌اي‌ كه‌ درآن‌ قرآن‌ ياد مي‌گرفت‌، برگشته‌ بود. مادر گفت‌: برادرت‌ از صبح‌ كه‌ از خانه‌ بيرون‌ رفته‌ هنوز برنگشته‌. برو ببين‌ كجاست‌ نكند به‌ باغ‌ كسي‌ رفته‌ باشد.

علي‌ با بي‌حالي‌ دمپايي‌هايش‌ را به‌ پا انداخت‌ و به‌ طرف‌ باغ‌هاي‌ بيرون‌ از شهر رفت‌. تو راه‌ از دست‌ شيطنت‌هاي‌ برادر عصباني‌ بود و براي‌ تنبيهش‌ نقشه‌ها مي‌كشيد. هنوز به‌ باغ‌ها نرسيده‌ بود كه‌ سرو صداي‌ بچه‌ها را از باغي‌ شنيد. برادرش‌ را بالاي‌ درختي‌ ديد كه‌ براي‌ بچه‌هاي‌ ديگر سيب‌ مي‌انداخت‌. داد زد: جوانمرگ‌ شده‌ها، چرا رفتيد تو باغ‌ مردم‌؟ مگر شما حرام‌ سرتان‌ نمي‌شود؟

كسي‌ به‌ داد و فرياد او توجهي‌ نكرد. تا به‌ پرچين‌ باغ‌ برسد، احساس‌ كرد خيلي‌ خسته‌ است‌ بهتر است‌ به‌ داخل‌ برود و آبي‌ به‌ دست‌ و صورتش‌ بزند.

كم كم‌ احساس‌ كرد دلش‌ سيب‌ مي‌خواهد. جنگي‌ در درونش‌ شروع‌ شد. مي‌شنيد «من‌ مثلاً آمده‌ام‌ نگذارم‌ بچه‌ها مال‌ مردم‌ را بخورند، حال‌ خودم‌...» و توجيهي‌ مي‌شنيد «من‌ كه‌ هنوز به‌ سن‌ تكليف‌ نرسيده‌ام‌، حلال‌ و حرام‌ مال‌ بزرگ‌ترهاست‌...»

دست‌ آخر وسوسه‌ سيب‌ خوردن‌ بر پندهاي‌ عقل‌ پيروز شد و دل‌ يك‌ دله‌ كرد تا به‌ بچه‌ها بپيوندد.

از پرچين‌ بالا رفت‌ اما هنوز به‌ آن‌ طرف‌ نپريده‌ بود كه‌ ديد، مار بزرگي‌ سر و سينه‌ را بالا داده‌ و آماده حمله‌ به‌ اوست‌. قلبش‌ فرو ريخت‌ و پاهايش‌ خشك‌ شد. توان‌ هيچ‌ حركتي‌ را نداشت‌. مار چشم‌ در چشم‌ او داشت‌ و زبان‌ سياهش‌ تند و تند تكان‌ مي‌خورد. خواست‌ فريادي‌ بزند اما صدايش‌ در نيامد. مرگ‌ را آن‌قدر به‌ خود نزديك‌ مي‌ديد كه‌ احساس‌ مي‌كرد به‌زودي‌ از پا درخواهد آمد. هيچ‌ دعايي‌ به‌ يادش‌ نيامد و از دلش‌ گذراند كه‌: خداجان‌، غلط‌ كرده‌ام‌.

ناگهان‌ تعادلش‌ به‌ هم‌ خورد و به‌ بيرون‌ از باغ‌ افتاد. از جا برخاست‌ و بدون‌ اين‌كه‌ دمپايي‌هايش‌ را بر دارد، فرار كرد.

روایت خود شهید از این داستان:

«شايد مثلاً دويست‌، سيصد متري‌ كه‌ رفتم‌ توقف‌ كردم‌، نگاه‌ كردم‌ ديدم‌ نه‌، چيزي‌ نيست‌. ولي‌ اين‌ توقف‌ يادم‌ است‌ و هيچ‌ وقت‌ يادم‌ نمي‌رود كه‌ خودم‌ را محاكمه‌ كردم‌ و در اين‌ محاكمه‌ داشتم‌ مي‌گفتم‌ كه‌ مگر نبود اين‌كه‌ مادرت‌ تو را فرستاده‌ بود كه‌ به‌ آن‌جا بروي‌ و اين‌ كار خطايي‌ بود و خلاف‌ شرعي‌ بود كه‌ برادرت‌ انجام‌ مي‌داد، تو هم‌ حالا مي‌خواستي‌ بروي‌ همان‌ را انجام‌ بدهي‌؟ ديدي‌ سرنوشت‌ چطور شد؟ مار نزديك‌ بود تو را نيش‌ بزند.

من‌ زيبايي‌ اين‌ تقدير را بعدها بيش‌تر متوجه‌ شدم‌. البته‌ همان‌جا هم‌ به‌ ذهنم‌ آمد كه‌ در نهايت‌ خداوند نگذاشت‌ كه‌ بروم‌ و گرفتار آن‌ كار خطا بشوم‌ و اين‌ برايم‌ درس‌ شد و پايه‌اي‌ شد و از اين‌ جنگ‌ها ديگر با خودم‌ زياد مي‌كردم‌ و از آن‌ استفاده‌ مي‌كردم‌


کتاب در کمین گل سرخ‏ ، محسن مومنی ،سوره مهر، ۱۳۸۲،ص 19.

 

حاشا به غیرتت!

ولادت: 23 خرداد 1323، خراسان رضوی
شهادت: 21 فروردین 1378، تهران
شغل: نظامي ارتش
سمت: جانشین رئیس ستاد کل نیروهای‌مسلح

http://www.e-heyat.com/UploadFiles/Nama/shakhsiyatedakheli/sayad-shirazi-.jpg

وقتی علی کوچک بود پدر و مادرش عزم سکونت در مشهد را کردند.كودكش‌ علي‌ هر روز تحليل‌ مي‌رفت‌ و تا صبح‌ گريه‌اش‌ بند نمي‌آمد. مادر سر در نمي‌آورد چرا فرزندش‌ دچار تشنج‌ شده‌ است‌. تا اين‌ كه‌ اتفاقي‌ افتاد.

آن‌ روز عاشورا بچه‌ در بغل‌ همراه‌ زنان‌ ديگر در يكي‌ از خيابان‌هاي‌ نزديك‌ حرم‌، به‌ تماشاي‌ دسته‌هاي‌ سينه‌زني‌ ايستاده‌ بود. ناگهان‌ صداي‌ گرية‌ كودك برخاست‌ اما دنباله‌ صدا در نيامد. لحظاتي‌گذشت‌. دهان‌ بچه‌ همچنان‌ باز بود. نفسش‌ بند آمده‌ بود ورنگش‌ هر لحظه‌ كبود و كبود‌تر مي‌شد. جيغ‌ زن‌ها بلند شد. زني‌ بچه‌ را از دست‌ مادر قاپيد و صورت‌ كوچك‌ او را زير سيلي‌ گرفت‌. باز خبري‌ نشد. مادر شنيد: طفلكي‌ تمام‌ كرد، خفه‌ شد!

احساس‌ كرد چيزي‌ در درونش‌ فرو مي‌ريزد.‌ به‌ ياد آن‌ گفت‌وگويش‌ با مادر افتاد. روي‌ را به‌ حرم‌ گرداند و گفت‌: حاشا به‌ غيرتت‌!

بعد چشم‌هايش‌ سياهي‌ رفت‌ و به‌ زمين‌ افتاد. ديد در مجلس‌ عزاداري‌ است‌. كسي‌ روي‌ منبر نشسته‌ و روضه‌ مي‌خواند. در بالاي‌ مجلس‌ سيدي‌ نوراني‌ است كه‌ با دست‌ به‌ او اشاره‌ مي‌كند: پيش‌آی!

عزاداران‌ راه‌ باز كردند تا او رسيد به‌ نزديكي‌هاي‌ آن‌ سيد نوراني، كه‌ حالا مي‌دانست‌ امام‌ رضاست‌. امام‌ دعايي‌ خواند و بعد گفت‌: تو نگران‌ علي‌ نباش‌!

به‌ صداي‌ گريه‌ فرزندش‌ چشم‌ گشود. بوي‌ كاهگل‌ خيس‌ به‌ مشامش‌ رسيد. صداي‌ صلوات‌ زن‌ها بلند شد. بچه‌ را كه‌ به‌ بغل‌ گرفت‌ و بر‌ سينه‌اش‌ فشرد، اشك‌ امانش‌ نداد. به‌ طرف‌ گنبد طلايي‌ برگشت‌ و گفت‌: آقاجان‌ من‌ را ببخش‌، بي‌ادبي‌ كردم‌!

کتاب در کمین گل سرخ‏ ، محسن مومنی ،سوره مهر، ۱۳۸۲،ص 18.