بابا! حرف به تنهایی که ارزش ندارد.

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

شهيد ماهاني بعد از مجروحيت در عمليات ثامن الائمه

راوي: پدر شهيد

چون باخدا بود، ‏نگاه هم می کرد دل مان رام می شد. اما میان حرف هائی که او می زد یک چیزی بود که دل دردمند ما را نوازش می کرد .

آن هم آرامش در گفتن حرف هایش بود .

    چنان با آرامش مطلب را می گفت که دلمان می خواست بیشتر‏بگوید. حرف اضافه نداشت و حاشیه گویی نمی کرد. اگر نیاز بود، ‏حرف می زد؛ در غیر این صورت، با مونس خودش که قرآن بود، خلوت می کرد.

‏روزی گفتم:«علی آقا، چرا اینقدر کم حرف می زنی؟» گفت: «بابا، حرف به تنهایی که ارزش ندارد».

‏گفتم: «حرف با ارزش بزن بابا!»

‏خندید:

‏گفتم: «چرا می خندی؟»

‏      گفت: «چون الان هم دارم زیاد حرف می زنم؛ اما خدا می داند، هرچه کمتر حرف بزنیم، هم مسئولیت و هم گناهانمان کمتر می شود

كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه  18 و 19.

در قلب آدمهای شکم سیر، ‏خدا پیدا نمی شود!

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

شهيد علي ماهاني ايستاده بر لبه پل

راوي: پدر شهيد

سفره ما همیشه فقیرانه بود؛ اما این مومن با اینکه دوران جوانی خودش را می گذراند و احتیاج به تغذیه مناسب داشت، هروقت نان و پیاز هم می خورد، دستهایش را به آسمان بلند می کرد و می گفت: «خدایا، ‏ما را سیر کردی، ‏گرسنه تر ازما را هم سیرکن.» چون ما عشایرزاده هستیم .

‏عشایر به سختی خو می گیرد. دلش همیشه با خداست. اهل کلک نیست. علی آقا هم خون عشایر در رگهایش بود. ملاحظه همه را  می کرد. وقتی سر سفره غذا می نشست، ‏می دیدم خیلی آهسته غذا می خورد . بچـه های دیگر، ‏چهار لقمه برمی داشتند و او هنوز یک لقمه اش را هم تمام نکرده بود. می گفتم: «علی جان یواش  می خوری؟ بخور، ‏جان بگیری .»

‏می گفت: «بگذار این بچه ها گرسنه از کنار سفره  نروند. اگر زیاد ‏آمد، می خورم

وقتی می دید همه کنار کشیده اند، ‏دسش را بالا می برد، ‏خدا را شکر می کرد، ‏دعا می خواند و از خداوند طلب رحمت و رزق حلال می کرد.

با خود فکرمی کردم بارالها، ‏این آدم که با شکم گرسنه، ‏تو را شکرگزاری می کند، اگر شکمش پر باشد، ‏چه می کند؟ می گفتم: «سیر شدی علی آقا؟»

‏می گفت: «در قلب آدمهای شکم سیر، ‏خدا پیدا نمی شود

كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 18.

می خواهم چند ساعتی تنها باشم!

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

شهيد علي ماهاني

راوي: پدر شهيد

این عزیز چشم همیشه از ما دور بود و قلبم گواهی می داد فرزند خلف است. بعد از هرچند وقتی هم که می آمد، شبانه بود و وضو می گرفت و می گفت می خواهم چند ساعتی تنها باشم.

‏یک بار من و مادرش کنجکاو شدیم و رفتیم ببینیم چه کار می کند.  از پشت پنجره نگاه کردیم. دیدیم این جوان فرش را کنار زده و سرش را روی این موزاییکهای سرد گذاشته است و مناجات می کند. طوری ناله و زاری می کرد که ما هم پایین پنجره نشستیم و های های گریه کردیم. بارها مادرش دستهایش را به آسمان بلند کرده گفته بود: «خدایا، ‏شکرت که از من قالی باف فقیر، ‏چنین فرزندی سبز شد!» من هم ندیدم روزی را که این مظلوم به درگاه خدا شکایت کند. هرکس جای او بود و فقــری را که در زنـدگی ما بود، می دید، ‏دست به دعا برمی داشت و چیرهایی می خواست؛ اما هیچ وقت ندیدم در آن نمازی که او می خواند ‏ و ارزشش صد برابر نماز ما بود، ‏در آن دعاها و سوز و گدازی که دل سنگ را آب می کرد. طلب مال دنیا کند.

كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 17 و 1۸.

می خواهم برای بچه ها کلاس قرآن بگذارم!

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

شهيد علي ماهاني نفر سمت راست

راوي: پدر شهيد

عشقی در‏وجودش ریشه داشت که تنها خدا می داند چقدر باصفا و شوریده بود. یعنی مثل شکوفه های بهاری هر روز تغییری در او به وجود می آمد.

یک روز آمد و چراغ روشنایی اضافه در خانه را برداشت و گفت من رفتم. ‏گفتم کجا؟

گفت:می خواهم بروم رحیم آباد زرند، برای بچه ها کلاس قرآن بگذارم. پرسیدم: جا و مکان چی؟

‏خندید و گفت : فکر آن نباش بابا، چادر صحرایی برایم تهیه کرده اند.

گفتم: هرجور که صلاح می دانی.

‏چراغ را پر از نفت کرد و رفت. چراغی که هنوز به یادگار باقیمانده.  می گفتند. کلاس خوبی برای بچه ها درست کرده و خیلی به بچه های مردم خدمت کرده بود. تمام زندگی او قرآن بود و دلش می خواست این مجالست با قرآن را هم به بچه ها بیاموزد.

‏مدتی در این روستا بود و شبها تنها در چادر صحرایی می خوابید. غذایش هم در آن تابستان گرم که با ماه مبارک رمضان همزمان شده بود، ‏مقداری عدس و خرما بود که در سحر و افطار استفاده می کرد. از برکت قرآن و عشق به خدمت تا آن موقع زنده بود، ‏وگرنه هیچ دلبستگی دنیایی نداشت. او فرزند اسلام و انقلاب بود، که داشتن چنین فرزندی از افتخارات زندگی من است.

كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه ۱۶ و ۱۷.

دست بی زحمت به درد زیرخاک می خورد.

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

انقلاب که پله پله بالا رفت و حرکت های سازنده بیشتر شد. روزی دیدم علی آقا خرت و پرتهای انبار را به هم می ریزد.

‏گفتم: علی آقا، دنبال چی می گردی؟ گفت: کلنگ داریم؟

پرسیدم: کلنگ برای چی؟

‏      گفت: می خواهم بروم جهاد سازندگی «نرماشیر». روستاهای آنجا نه ‏حمام دارند، نه غسالخانه می روم شاید کمکی بتوانم بکنم.

دوماه، شب و روز آنجا کار کرد. بعضی از شبهای جمعه که می آمد، سعی می کرد دستهایش را پنهان کند. وقتی مادرش به زور دست او را به دست   می گرفت، می دیدم که از دست من کارگر که پنجاه سال کار کرده بودم، بدتر بود. کف دستش، جای صافی نداشت. همه جایش ترک خورده و زمخت شده بود. مادرش گریه می کرد و‏می گفت: بگذار دستهایت را چرب کنم.

‏علی آقا بی خیال دستهایی را که در حال از بین رفتن بود پس می کشید و می گفت: همه تنم، دستم و پایم باید پر از ترک بشود تا پیش خدا شرمنده نباشم. من کاری نکرده ام. کاری نمی کنم.

‏اشک مادرش که شدت می گرفت. صورت او را می بوسید و می گفت: مادر، خودت را پیش خدا بی عزت نکن. این دستها برای زحمت ساخته شده! دست بی زحمت به درد زیرخاک می خورد. به این دستهای بابا نگاه کن. زحمت کشیده، از شکم خودش بریده و مرا ‏فرستاده تا دیپلم بگیرم. باید منم مثل خودش بار بیایم.

كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 15 و 16.

مگر در مسجد باید قفل باشد؟

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

شهيد علي ماهاني

یک روز باعجله وارد خانه شد و گفت کارتن خالی نداریم؟

‏گفتم: پسرجان تو که هنوز رمقی نگرفته ای و آثار شکجه در بدنت هست! باز کجا می خواهی بروی؟ کارتن را برای چی می خواهی؟

‏گفت: این مسجد هاشمی (مسجد محل) را قفل کرده اند. مگر در مسجد باید قفل باشد؟ حالا هم می خواهم این کتابهایی را که در خانه دارم، ‏با کارتن جلوی مسجد بگذارم و جوانها را به آمدن مسجد تشویق کنم. همین کار را هم کرد. بعد کتابخانه را در مسجد افتتاح کرد. دیگر شب و روز نداشت. هرچه پول به دست می آورد. بابت خرید کتاب خرج می کرد. بعد هم نماز جماعت را تقویت کرد. قبل از آن شاید ده نفر هم با هم نماز جماعت نخوانده بودند. وقتی کتابخانه و نماز جماعت قوت گرفت، ‏می دانستیم با این عشقی که به جان علی آقا افتاده، ‏از خواب و خوراک خواهد افتاد، ‏عجب روحیه ای داشت این انسان شریف،‏که به حرف نمی آید.

روز تيغ،اصغر فكوري،لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 15.

می خواندند: آی، ‏ای شیخو آمد!

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

با گذشت این دوران  پر از خفت، ‏بالاخره، ‏انقلاب به پیروزی رسید و از شکنجه گاه های ساواک آزاد شد. نرسیده، شروع کرد به فعالیت در محله خودمان. مسجد هاشمی، مسجدی بود که بجز چند پیرمرد و پیرزن کسی در آنجا نماز نمی خواند. پیش نماز هم نداشت. آن روزها علی آقا شب و روز نداشت. دائم به این طرف و آن طرف می دوید. تا در آخر با چند نفر از دوستانش توانست نماز جماعت را در مسجد برقرار کند. دوستانش او را بعنوان پیش نماز انتخاب کرده بودند، ‏که بعدها علی آقا گفت: چه کنم؟ لایق نبودم، ‏ولی مسئله اسلام و انقلاب درمیان بود. وقتی نماز تمام می شد و از مسجد بیرون می آمد، ‏یک عده که از قبل برنامه ریزی کرده بودند. جلو مسجد جمع می شدند و با چوب به پیت خالی می کوبیدند و می خواندند: آی، ‏ای شیخو آمد. علی آقا  می توانست هرکاری بکند، ‏اما صبر ایوب داشت،می دانست چه می خواهد و چطور باید عمل کند. در نهایت هم طوری رفتار کرد که همان کسانی که می آمدند جلو مسجد و می خواندند و  می رقصیدند، ‏شدند از بندگان مؤمن و بچه های مخلص. آنهایی هم که به راه نیامدند به انواع و اقسام انحرافات اجتماعی مبتلا شدند و روزگار بسیار بدی پیدا کردند.  علی آقا می گفت: این قدرت خداست.

روز تيغ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 14 و 15.

باور نمی کردم پسرم این همه شهامت داشته باشد!

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

شهيد علي ماهاني

گفتند: علی را در کازرون زندانی کردند ... پرسان پرسان پادگان را پیدا کردم . جلو در دژبانی گروهبانی به دیوار تکیه داده بود و سبیلش را تو دهان  می جوید. لات بود. گفتم من آمدم سراغ پسرم. گفت: پسرت کیه؟ گفتم علی آقا ماهانی. وقتی اسم او را آوردم شروع کرد به فحش دادن. بعد وقتی یک لحظه سرم را برگرداندم، یک شیشه مشروب را پشت گردنم خالی کرد. استواری آنجا بود که وقتی دید به گروهبان گفت: چرا اینکار را کردی؟ گروهبان که انگار مست هم بود دوباره فحش داد و گفت: باید این پدرسوخته ها را بکشید. این هم مار تو آستین خودش پرورش داده، یارو اعدامیه، آن وقت این آمده که یک راست برود ملاقاتش کند. زکی! خیلی لج داشت .

همان استوار رفت تو اتاق دژبانی و با فرمانده پادگان تماس گرفت. حالا من از باران خیلی خیس شده بود و تنم بوی مشروب می داد. استوار پرسید چقدر ملاقات می خواهی؟ گفتم هرچی شما بدهید. بالاخره بعد از یکساعت انتظار موافقت شد که ده دقیقه ملاقاتی به من بدهند . رفتم تو حیاط پادگان و منتظر ماندم. یک ربع ـ بیست دقیقه بعد دیدم شانزده ـ هفده نفر،‏علی آقا را انداختند وسط و می آیند. علی آقا دست بند به دستش بود و صورتش از ضربات مشت و لگد باد کرده بود. تا به من رسید سلام کرد و گفت: بابا به اینها که التماس نکردی؟ اینها حتی لایق حرف هم نیستند. فقط یک مشت خود فروش بی دین هستند که فکر می کنند می توانند همیشه ظلم کنند. گروهبان که از شنیدن آن حرفها در جمع می ترسید،  به سربازها اشاره کرد و او را ‏در حالیکه به روی زمین می کشیدند، ‏بردند. امآ صدای الله اکبر گفتنش قطع نمی شد. باور نمی کردم پسرم این همه شهامت داشته باشد.

كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 12 و 13.

قرار نيست در قبال اينها مزد بگيرم!

شهيد تيمسار شريف اشراف
 
ولادت: ۱۳۱۶، شيراز
شهادت: ۱۳۵۸ ، بانه
شغل: نظامي(تيمسار ارتش)
سمت: معاونت فرماندهي پادگان حمزه سيد الشهداء

شهيد شريف اشراف

تو خوب براي ساختن كاخ بهشت آجر جمع كردي بابا.نمازم كه تمام مي شود ياد آن صبح زمستاني مي افتم كه يك گوني دستت بود و زير برف آمدي.ازت پرسيدم اين ديگه چيه؟

گفتي: پوتين پلاستيكي براي بچه هايي كه كفش ندارند،توي اين برف و بارون بپوشند.

مادر بزرگ كلي دعايت كرد.من احساس خوبي داشتم.اين كه تو كفش بچه هاي بي پول را مي دهي.هر چه كردم نگذاشتي پوتين ها را ببينم.گفتي شايد هوس كني.اما اينها براي بچه هاي ديگه ن.شايد هم قيافه شون را بسپاري تو ذهنت و هر كي از اونها پاش بود رو جور ديگه اي نگاه كني.

آن موقع جور ديگه نگاه كردن برايم بي معنا بود.ما حرفت را گوش كردم و پس كشيدم.مامان مي گفت: بگو براي من دعا كنند.تو جواب دادي:قرار نيست در قبال اينها مزد بگيرم اما تو مسجد ميگم برات دعا كنند مهين جان! و رفتي زير برف كجا نمي دانم.

كتاب "شريف شريف"(از زبان دختر شهيد)،امير رضا مافي،انتشارات سوره سبز،تهران،چاپ اول، 1390، صفحه ۶۸ و ۶۹.

هديه قرآن

شهيد تيمسار شريف اشراف
 
ولادت: ۱۳۱۶، شيراز
شهادت: ۱۳۵۸ ، بانه
شغل: نظامي(تيمسار ارتش)
سمت: معاونت فرماندهي پادگان حمزه سيد الشهداء

قرآن دست تويس شهيد اشراف

آرامش عجيبي در كلام وحي موج مي زند ،تو هم اين را خيلي پيش فهميده بودي.قبل از سال 47.يادم مي آيد بارها چند جلد قرآن خريدي و با خودت به خانه آوردي.وقتي مامان ازت درباره شان سؤال مي پرسيد،مي گفتي مي خواهم ببرم بدهم به همكاران ، تا بدانند كتاب خدا چيست و معجزه پيامبرشان،چقدر زيباست.

زياد قرآن مي خواندي. تفسير هم مطالعه مي كردي.قرآن براي ما كتاب مقدسي شده بود.گرانبها ترين كتاب.آن وقت ها بعيد بود يك افسر گارد شاهنشاهي اهل دين و مذهب باشد و اين چنين در پي ترويج آن گام بردارد.

كتاب "شريف شريف"(از زبان دختر شهيد)،امير رضا مافي،انتشارات سوره سبز،تهران،چاپ اول، 1390، صفحه 26.

من در این عملیات شهید می شوم

شهيد حسين خرازي

ولادت:1336 ،اصفهان
شهادت: 8/12/1365 ،شلمچه،كربلاي ۵
شغل: نظامي
سمت: فرمانده لشكر ۱۴ امام حسين (ع)

وسط سنگر دراز کشید. از کنار پتویی که به در سنگر آویزان بود شعاع نور خورشید وارد سنگر می شدو به چهره اش می تابید.  حسین به پهلوی راست خوابید و سرش را روی کتف بدون دست قرار داد . حرف حسین به شهادت و عشق به آن کشیده شد .

- من در این عملیات شهید می شوم.

- اگر شهید شدی اسم بچه ات را چی بذارند؟

- مهدی...

... واین 20 ساعت قبل از پرواز بود!

جز لبخند چيزي نگفت،سيد علي مير لوحي،انتشارات راه بهشت،چاپ هفدهم سال 88 ،

براي صياد دلها

شهيد صياد شيرازي

ولادت:۱۳۲۳،درگز استان خراسان
شهادت:  21 فروردين 78،تهران
شغل: نظامي
سمت: جانشين رئيس ستاد كل نيروهاي مسلح

شهيد صياد شيرازي

روايت سر تيپ ناصر آراسته از زندگي شهيد صياد شيرازي

اين سخنراني در سال ۱۳۸۵ در شهر قم و حوزه عملميه امام باقر عليه السلام ايراد شده است.

براي شنيدن و دريافت سخنراني كليك كنيد

گريه شهيد خرازي

شهيد حسين خرازي

ولادت:1336 ،اصفهان
شهادت: 8/12/1365 ،شلمچه،كربلاي ۵
شغل: نظامي
سمت: فرمانده لشكر ۱۴ امام حسين (ع)

مردان بزرگي در جبهه دارخوين حضور داشتند.احمد روغي، رضا رضائي، رضا حبيب اللهي و خيلي هاي ديگر.وآقا رحيم فرمانده اينها بود.

يكي دو ماه اول آقا رحيم فرمانده جبهه دارخوين بود، اما او را به عنوان فرمانده جبهه جنوب به اهواز بردند و احمد فروغي به فرماندهي جبهه دارخوين انتخاب گرديد.با شدت گرفتن بحران در داخل كشور ،احمد به عنوان فرمانده عمليات به اصفهان منتقل گرديد.با رفتن احمد فروغي قرعه فرماندهي جبهه به نام حسين افتاد.
فرداي آن روز به دستور آقا رحيم به خط شير رفتم و موضوع را به او گفتم.

فهميد كه شرايط به گونه اي است كه بايد قبول كند.كمي داد و قال و بعد شروع به گريه و زاري كرد، مثل كسي كه مصيبت بزرگي به او رسيده است.بچه ها از سنگر بيرون آمده بودند ببينند چه خبر شده است!

به اين ترتيب حسين كه به قول خيلي ها بهترين فرمانده لشكر دوران دفاع مقدس بود ، تسيليم آن چيزي شد كه خداوند براي او مقدر فرموده بود.

جز لبخند چيزي نگفت،سيد علي مير لوحي،انتشارات راه بهشت،چاپ هفدهم سال 88 ،خاطره شماره ۱۱

حضرت زهرا (سلام الله علیها ) فرمود: «حاج منصور از ماست و می‌خواهیم او را با خودمان ببریم».

سيد علي اكبر ابوترابي

ولادت:۱۳۱۸،قم
وفات: دوازدهم خرداد 79،مشهد
مدت اسارت: ده سال
شغل: روحاني
سمت: نماینده ولی فقیه در امور آزادگان

سيد آزادگان نشسته از راست

یکی از برادران عزیزی که در بند اسارت دشمن درآمد، مرحوم آزاده،‌ "شهید حاج منصور زرنقاش" بود.
ایشان در اردوگاه 11 یا 13 که من در آنجا نبودم، خدمتگزار جمع اسرا بود. قبل از اسارت کاروان‌دار حج بودند، در نتیجه، در اسارت هم شروع می‌کند همان‌طور به خدمتگزاری و عهده‌دار مسئولیت خدماتی می‌شوند.
دشمن ایشان را شناسایی می‌کند و به هر حال، زیر شکنجه دشمن، ایشان مریض می‌شوند و کمتر از یک ماه که می‌گذرد همان شب به شهادت می‌رسد.
همان شب که شب شهادت ایشان است، یکی از برادرانمان در آن اردوگاه خواب می‌بیند که بی‌بی‌ فاطمه زهرا (سلام الله علیها ) وارد اردوگاه شدند. سه نفر از خانم‌ها هم ایشان را همراهی می‌کنند. خانم فاطمه زهرا (سلام الله علیها ) مستقیما تشریف آوردند به همین آسایشگاهی که شهید حاج منصور زرنقاش در آن به شهادت رسیده بودند.
حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها ) می‌فرمایند که «حاج منصور از ماست و می‌خواهیم او را با خودمان ببریم».
این گذشت تا شبی که نوبت کربلا به اردوگاه رسید. در اردوگاه 17 که دو قسمت داشت، قسمت A و قسمت B با هم حدود یک کیلومتر فاصله داشتیم که سعی کرده بودیم به بهانه‌های مختلف، از طریق مسابقه و از طریق ورزش و هر راهی که می‌شد با هم ارتباط داشته باشیم. خود من هم همین‌طور زیاد دعوت می‌شدم که بروم آن قسمت اردوگاه.
حاج‌منصور زرنقاش شیرازی بود و برادرمان "حاج موزه " همشهری‌اش بود. در همان شبی که نوبت کربلا به اردوگاه 17 رسید، حاج موزه فرمودند: «خواب دیدم در حرم آقا امام حسین(علیه السلام) مشرف شده‌ایم و همه شهدا هم جمعند. در بین شهدا دیدم حاج منصور زرنقاش هم در حرم آقا مشرف هستند. خوشحال شدم. صورتش را بوسیدم و گفتم: « حاج آقا منصور اینجا چه کار می‌کنی؟ » فرمود: « از همان شب اول بی‌بی فاطمه زهرا(س) مرا آوردند در حرم  فرزندش  آقا  امام  حسین علیه السلام».

حماسه‌های ناگفته(به روايت علي اكبر ابوترابي)،عبد المجيد رحمانيان،انتشارات پيام آزادگان،چاپ اول :۱۳۸۸،صفحات ۱۴۴-۱۴۵.

به حق فاطمه زهرا بیا و از من درگذر و مرا حلال کن!

سيد علي اكبر ابوترابي

ولادت:۱۳۱۸،قم
وفات: دوازدهم خرداد 79،مشهد
مدت اسارت: ده سال
شغل: روحاني
سمت: نماینده ولی فقیه در امور آزادگان

سيد آزادگان

در اسارت، اذان گفتن با صدای بلند ممنوع بود. ما در آنجا اذان می‌گفتیم، اما به گونه‌ای که دشمن نفهمد.
روزي  جوان هفده ساله ضعیف و نحیفي، موقع نماز صبح بلند شد و اذان گفت. ناگهان مأمور بعثی آمد و گفت: «چیه؟ اذان می‌گویی؟ بیا جلو»!
یکی از برادران اسدآبادی دید که اگر این مؤذن جوان ضعیف و نحیف، زیر شکنجه برود معلوم نیست سالم بیرون بیاید، پرید پشت پنجره و به نگهبان عراقی گفت: «چیه؟ من اذان گفتم نه او».
آن بعثی گفت: «او اذان گفت».
برادرمان اصرار کرد که «نه، اشتباه می‌کنی. من اذان گفتم».
مأمور بعثی گفت: «خفه شو! بنشین فلان فلان شده! او اذان گفت، نه تو».
برادر ایثارگرمان هم دستش را گذاشت روی گوشش و با صدای بلند شروع کرد به اذان گفتن. مأمور بعثی فرار کرد.
وقتی مأمور عراقی رفت، او رو کرد به آن برادر هفده ساله که اذان گفته بود و به او گفت: «بدان که من اذان گفتم و شما اذان نگفتی. الان دیگر پای من گیر است».
به هر حال، ایشان را به زندان انداختند و شانزده روز به او آب ندادند. زندان در اردوگاه موصل (موصل شماره 1 و 2) زیر زمین بود. آنقدر گرم بود که گویا آتش می‌بارید.
آن مأمور بعثی، گاهی وقت‌ها آب می‌پاشید داخل زندان که هوا دم کند و گرمتر شود. روزی یک دانه سمون (نان عراق) می‌دادند که بیشتر آن خمیر بود.
ایشان می‌گفت: «می‌دیدم اگر نان را بخورم از تشنگی خفه می‌شوم. نان را فقط مزه مزه می‌كردم که شیره‌اش را بمکم. آن مأمور هم هر از چند ساعتی می‌آمد و برای این‌که بیشتر اذیت کند، آب می‌آورد، ولی می‌ریخت روی زمین و بارها این کار را تکرار می‌کرد».
می‌گفت: «روز شانزدهم بود که دیدم از تشنگی دارم هلاک می‌شوم. گفتم: یا فاطمه زهرا! امروز افتخار می‌كنم که مثل فرزندتان آقا حسین بن علی اینجا تشنه‌کام به شهادت برسم».
سرم را گذاشتم زمین و گفتم: یا زهرا! افتخار می‌کنم. این شهادت همراه با تشنه‌کامی را شما از من بپذیر و به لطف و کرمت،‌این را به عنوان برگ سبزی از من قبول کن.
 دیگر با خودم عهد کردم که اگر هم آب آوردند سرم را بلند نکنم تا جان به جان آفرین تسلیم کنم. تا شروع کردم شهادتین را بر زبان جاری کنم، دیدم که زبانم در دهانم تکان نمی‌خورد و دهانم خشک شده است.
در همان حال، نگهبان بعثی آمد پشت پنجره، همان نگهبانی که این مکافات را سر ما آورده بود و همیشه آب می‌آورد و می‌ریخت روی زمین. او از پشت پنجره مرا صدا می‌زد که بیا آب آورده‌ام.
اعتنایی نکردم. دیدم لحن صدایش فرق می‌کند و دارد گریه می‌کند و می‌گوید: بیا که آب آورده‌ام.
او مرا قسم می‌داد به حق فاطمه زهرا (س) که آب را از دستش بگیرم.
عراقی‌ها هیچ‌وقت به حضرت زهرا (سلام الله علیها ) قسم نمی‌خوردند. تا نام مبارکت حضرت فاطمه   (سلام الله علیها )را برد، طاقت نیاوردم. سرم را برگرداندم و دیدم که اشکش جاری است و می‌گوید: «بیا آب را ببر! این دفعه با دفعات قبل فرق می‌کند».
همین‌طور که روی زمین بودم، سرم را کج کردم و او لیوان آب را ریخت توی دهانم. لیوان دوم و سوم را هم آورد. یک مقدار حال آمدم. بلند شدم. او گفت: به حق فاطمه زهرا بیا و از من درگذر و مرا حلال کن! گفتم: تا نگویی جریان چی هست، حلالت نمی‌کنم.
گفت: دیشب، نیمه‌شب، مادرم آمد و مرا از خواب بیدار کرد و با عصبانیت و گریه گفت: چه کار کردی که مرا در مقابل حضرت زهرا(س)  شرمنده کردی. الان حضرت زهرا(س) را در عالم خواب زیارت کردم. ایشان فرمودند: به پسرت بگو برو و دل اسیری که به درد آورده‌ای را به دست بیاور گرنه همه شما را نفرین خواهم کرد.

حماسه‌های ناگفته(به روايت علي اكبر ابوترابي)،عبد المجيد رحمانيان،انتشارات پيام آزادگان،چاپ اول :۱۳۸۸،صفحات ۱۲۵-۱۲۷.

من این چای تلخ شما را نخواهم خورد!

سيد علي اكبر ابوترابي

ولادت:۱۳۱۸،قم
وفات: دوازدهم خرداد 79،مشهد
مدت اسارت: ده سال
شغل: روحاني
سمت: نماینده ولی فقیه در امور آزادگان

سيد علي اكبر ابوترابي

در اردوگاه موصل، پیرمرد بزرگواری بود که بعد از نماز صبح می‌نشست و دعا می‌خواند. بعثی‌های پلید هم اگر کسی بعد از نماز صبح بیدار می‌ماند و تعقیبات می‌خواند، خیلی معترضش می‌شدند.
به هر حال، آمدند و معترض حاج حنیفه شدند. به او گفتند: «پیرمرد! این چیه که تو بعد از نماز صبح می‌نشینی و وراجی می‌کنی؟» (با لحن نابخردانه خودشان).
حاج حنیفه كه ‌دید اینها خیلی پایشان را از گلیم شان دراز تر کرده‌اند.گفت: «می‌دانید بعد از نماز صبح من چه کسی را دعا می‌کنم؟»گفتند: «چه کسی را دعا می‌کنی؟»گفت: «به کوری چشم شما،‌بعد از نماز صبح می‌نشینم و رهبر کبیر انقلاب، امام خمینی را دعا می‌کنم».
نگهبان بعثی این حرف را شنید و رفت. موقع آمار، در که باز شد حاج حنیفه را بردند و حسابی کتک زدند و او را داخل زندان انداختند .

دو نفر دیگر هم در زندان بودند. یکی از آنها "علیر‌ضا علی‌دوست" بود که اهل مشهد است. ایشان می‌گفت:

«ظهر که زندانبان غذا آورد، ما دیدیم غذا برای دو نفر است، با دو تا لیوان چای. گفتیم: ما سه نفریم.

 گفت: این پیرمرد ممنوع از آب و غذاست.
چهار روز به این پیرمرد یک لقمه غذا و یک قطره آب ندادند. هرچه ما اصرار کردیم، امکان نداشت. زندانبان می‌ایستاد تا ما این لیوان چای را بخوریم و بعد که خاطرجمع می‌شد، می‌رفت.
روز چهارم دیدیم که حاج حنیفه دیگر توانایی اینکه نمازش را روی پا بخواند، ندارد. او نشسته نمازش را خواند و به جای این‌که بعد از نماز، تعقیبات بخواند، دراز کشید و همین‌جور شروع کرد با فاطمه زهرا (سلام الله علیها ) از تشنگی خودش صحبت کردن. عرض می‌کرد: فاطمه جان! از تشنگی مردم، به فریادم برس!
ما به بعثیان پلید التماس می‌كردیم، ولی حاج حنیفه گرسنه و تشنه، چشمش را به روی عراقی‌ها بلند نمی‌کرد، تا چه برسد به این‌که زبانش را باز کند.
عزتش را این‌طور حفظ می‌کند ولی از آن طرف، تشنگی خودش را با فاطمه زهرا (سلام الله علیها ) در میان می‌گذارد.
"علی‌دوست" می‌گفت: «روز چهارم آنقدر از تشنگی نالید تا این‌که چشم‌هایش بسته شد و به خواب عمیقی فرو رفت. ما دو نفر، متوسل به فاطمه زهرا (سلام الله علیها ) شدیم و عرض کردیم: یا فاطمه! عنایتی کنید تا ما بتوانیم امروز یک لیوان چای برای حاج حنیفه نگه داریم.
بالاخره تصمیم گرفتیم از دو لیوان چای، نصف یک لیوان را من سر بکشم و نصف دیگر را آن برادر، طوری که زندانبان عراقی متوجه نشود و یک لیوان چای را مخفیانه در یک قوطی بریزیم. به هر حال، آن روز توانستیم یک لیوان چای را نگه داریم.
زندانبان رفت و ما منتظر بیدار شدن حاج حنیفه بودیم که این لیوان چای را به او بدهیم. بعد از لحظاتی، دیدیم بیدار شد، اما با چهره‌ای برافروخته و شاداب. بلند شد و شروع کرد به خندیدن و صحبت کردن. دیدیم، این، آن حاج حنیفه نیست که با ضعف و ناتوانی نمازش را نشسته خواند و دراز کشید و به همان حالت،‌با فاطمه زهرا (سلام الله علیها )  عرض حاجت می‌کرد و از تشنگی می‌نالید.
به هر حال، آرام آرام سر صحبت را باز کردیم و گفتیم: امروز به برکت توسل شما، ما توانستیم یک لیوان چایمان را نگه داریم.
حاج‌حنیفه خندید و گفت: خیلی ممنون! خودتان بخورید. نوش جانتان! الان در عالم خواب، فاطمه زهرا (سلام الله علیها ) هم از شربت سرابم کردند و هم از غذا سیرم نمودند و آن طعم شیرین شربتی که از دست مبارک حضرت زهرا(س) خوردم، هنوز کام مرا شیرین نگه داشته است. من این چای تلخ شما را نخواهم خورد.

حماسه‌های ناگفته(به روايت علي اكبر ابوترابي)،عبد المجيد رحمانيان،انتشارات پيام آزادگان،چاپ اول :۱۳۸۸،صفحات ۱۳۱-۱۳۳.

حسين انگار نه انگار!

شهيد حسين خرازي

ولادت:1336 ،اصفهان
شهادت: 8/12/1365 ،شلمچه،كربلاي ۵
شغل: نظامي
سمت: فرمانده لشكر ۱۴ امام حسين (ع)

شهيد خرازي

براي اولين بار دشمن موشك هاي ميان برد را عليه مواضع ما به كار مي برد كه انفجار آن زميني به وسعت صد متر مربع را زير و رو مي كرد با عمقي به اندازه ده متر.

حسين در آن بيم و هراس پلتك دشمن لحظه اي فرصت پيدا كرده بود تا چند آيه قرآن بخواند.ناگهان صداي بسيار وحشتناكي سنگر را به لرزه در آورد و يكي از موشك هاي نه متري دشمن در نزديكي سنگر ما منفجر شد.حسين انگار نه انگار، بدون هيچ حركت اضافي ، همچنان قرآن مي خواند.

کتاب "جز لبخند چيزي نگفت"،سيد علي مير لوحي،انتشارات راه بهشت،

چاپ هفدهم سال 88 ،خاطره شماره ۲۶

درك مفاهيم قرآني

شهيد حسين خرازي

ولادت:1336 ،اصفهان
شهادت: 8/12/1365 ،شلمچه،كربلاي ۵
شغل: نظامي
سمت: فرمانده لشكر ۱۴ امام حسين (ع)

شهید خرازی

سال 58 در حقيقت براي حسين دوران خودسازي بود.چند نفري كه به او نزديك بوديم مي ديديم كه حال حسين روز به روز عوض مي شود و بيشتر مواقع در حالي كه براي كارهاي عملياتي پيش قدم بود ، اما از لحظه لحظه عمر خود براي درك مفاهيم قرآني استفاده مي كرد.او با استفاده از قرآني كه داراي تفسير مرحوم الهي قمشه بود آيات مخصوص به مسائل اجتماعي و جهاد را حفظ مي كرد و بيشتر روزها را روزه مي گرفت.

معلوم است كه در آن يازده ماه ،حسين از بيشتر بچه ها فاصله گرفت و خود را در موقعيتي قرار داد تا براي كارهاي بزرگ برگزيده شود.در آن دوران ،بحران،بسياري از مناطق ايران را فرا گرفته بود و دست خارجي ها همه جا ديده مي شد و گنبد و تركمن صحرا يكي از آن مناطق بود.

وقتي در سپاه اصفهان اعلان كردند كه عده اي از پاسداران را براي مهار بحران به آن منطقه اعزام مي كنند،حسين اولين كسي بود كه براي جهاد پيش قدم گرديد و اين مأموريتي بود كه بوي عشق به ولايت مي داد.زيرا امام (ره) قبل ازآن در مورد مصيبتي كه مردم آن منطقه از دست ضد انقلاب تحمل كرده بودند  ،فرموده بود:« مرگ براي من بهتر از اين است كه اين مصيبت ها را بشنوم».

کتاب "جز لبخند چيزي نگفت"،سيد علي مير لوحي،انتشارات راه بهشت،

چاپ هفدهم سال 88 ،خاطره شماره 4