سیره شهدا؛ اسلام؛ هدف نهایی

 

   ولادت: 1335، اصفهان
   شهادت: 24 تیر ماه 1361، عملیات رمضان
   شغل: روحانی
   سمت: مسئول عقیدنی سیاسی پادگان غدیر و لشکر 14 امام  حسین (ع) اصفهان

 

 


اسلام خواهی در یادداشت های شهید جلال افشار

وظیفه تک تک ما این است که برای شناخت حق و شناساندن آن، با هر نیرو و قوه ای که داریم، خالصانه کوشش کنیم و بالأخره فدایی اسلام باشیم و قلب مان برای قرآن و اسلام راستیم به تپش درآید.

آری همسنگرم! شاید جدایی من و تو سخت باشد، اما وقتی به اسلام و انقلاب می اندیشم، با جان و دل این جدایی را می پذیرم. اگر به ما کوچک ترین نقطه ضعفی دست دهد، دالّ بر سستی و ضعف ایمان ماست. اگر قلب تو برای اسلام بتپد، هر گز از من دلگیر نخواهی شد. من نیز به همین صورت.

نامه به همسر در تاریخ 1358/10/12     

برای دریافت مسائل حیات بخش اسلام، کوشا باش که بر اثر معرفت و اخلاص، نزد خداوند درجات رفیع داشته باشی.

خواهران و برادران! به اسلام بیاندیشید که حیات و سعادت شما در عمل به احکام آن است.

وصیت نامه 1361/04/29   

کتاب جلوه جلال، نوروز اکبری زادگان، نشر ستارگان درخشان، چاپ اول، 1395، صفحات 107-105 و 118.

وبال گردنت می شود!

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

راوی: منصور صومعه ؛هم رزم شهید:

یادم می آید دهلران بودیم، ‏و تابستان خیلی گرمی بود. به همین خاطر،بچه ها برای خنکی به هر گوشه وکناری می رفتند؛ مخصوصاً بعد از ظهرها که اوج گرما بود و مجبور بودیم به زیر درختها پناه ببریم یا تنی به آب بزنیم. در همین روزها، علی آقا داخل آسایشگاهی که مثل کوره گرم بود، ‏می نشست. چند روز اول فکر می کردم کاری دارد. بعد به خودم گفتم: چه کاری ارزش تحمل این همه گرما را دارد؟

یک روز که طبق معمول از آسایشگاه بیرون نیامد، ‏رفتم بپرسم که چطوری این گرما را تحمل می کنید؟ واقعاً سؤالی برایم شده بود! وارد آسایشگاه که شدم، از تعجب نمی دانستم چه بگویم. دیدم روی یک دسته پتو که همیشه گوشه آسایشگاه بود، ‏نشسته است و از پنجره به بیرون نگاه می کند؛ در حالی که آفتاب از پشت شیشه به داخل و روی او می تابید. سلامی کردم و گفتم: «علی آقا، ‏همه بچه ها دنبال جای خنک می گردند، ‏آن وقت شما روی این پتوهایی که خودشان گرمند،آن هم پشت شیشه نشسته اید؟»

علی آقا اول سکوت کرد؛ اما وقتی دید هنوز ایستاده ام، ‏گفت: «اخوی، ‏به این جسم نباید خیلی زیاد رو بدهیم. اگر زیاد از حد به او توجه کنی، ‏وبال گردنت می شود.»

وقتی این حرف را زد، ‏دلم خواست نزدش بمانم؛ اما هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که از آن گرما گریختم.

‏ممکن است اگر من بجای ایشان بودم می گفتم فعلاً دنبال جای خنکی بگردم تا بعد ببینم خدا چه می خواهد. پس چرا نرفت؟ چون علی آقا به راهی که می رفت، ‏شک نداشت.

كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه  155 و 156 .

فکر کن مادرزادی است!

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

راوی:یوسف علویان؛هم رزم شهید:

از عزت و بزرگواری او این طوری بگویم که آن روزها با علی آقا شب و روز در یک سنگر زندگی می کردیم . بعضی وقت ها هم برای وضو گرفتن با هم بیرون می رفتیم . به خاطر لطفی که خدا شامل حالم کرده بود ، ‏ارتباط تنگاتنگی با هم داشتیم ،‌ اما حالا بعد از چندین سال می گوید که علی آقا پاشنه پا نداشته و به خاطر اینکه کسی را به زحمت نیدازد،  ‏بعد از عمل جراحی، پاشنه چوبی ساخت خودش  را جایگزین کرده بوده است .

‏می پرسم : « چطور؟ »‌

‏می گوید : «پایش که اینطور شد ،  چشم در چشم فرمانده اش گفته : یک خراش کوچک است ... چطور می پرسی چطور؟ » 

‏ما در یک سنگر زندگی می کردیم و من می دیدم می لنگد، اما می گفت : «فکر کن مادرزادی است .»  گاهی با خود می گویم : کاش همان روز که پرسیده بود : مجروح هستی، ‏جای آن زخم کوچکم را نشان نمی دادم و نمی گفتم : « نگو علی آقا بدجوری هم مجروح جنگم...»  

كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 127.

خدا اجرت بده!

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

راوي: حاج جواد روح اللهي؛همرزم شهيد:

ماه رمضان بود و گرمای پنجاه درجه اهواز . لشکر هم روزه داری را به خاطر حفظ سلامت بچه ها ممنوع کرده بود . واقعاً اگر در هر چند دقیقه ، ‏لیوانی آب نمی خوردی، گلویت از گرما خشک می شد و از گرمازدگی به حالت مرگ می افتادی .

‏همین روزها علی آقا آمد و تاکید کرد که کسی نفهمد . بعد آهسته گفت تا آخر ماه مبارک، مهمان شما هستم . خیلی خوشحال شدم که برای آدمی با صلابت کوه، ‏کاری انجام می دهم . هر روز کمپوتی برای سحر تحویلش می دادم و از خدا می خواستم در این گرمای کشنده یاری اش کند . سر سفره همیشه جایی خالی بود و بچه ها دائم سراغش را می گرفتند . اما چون قسم خورده بودم که از روزه داری اش چیزی نگویم، می گفتم موقع ناهار می رود پیش فلان کس . خودم باور نمی کردم حتی چهار روز طاقت بیاورد : اما بعد از سی روز،  ‏با ضعفی در چهره و نگاهی روحانی آمد و گفت : «خدا اجرت بده. » .

 كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 81.

در خدمتم حمید آقا!

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

راوي: فرمانده گردان؛حميد رضا شفيعي

‏(شب عمليات) وسایل را آماده کردیم . نیمه های راه که یکی_ دو کیلومتر به موانع دشمن مانده بود ، ‏نزدیک قلاویزان ، ‏بچه ها از آوردن نرده بام خسته شده بودند و می گفتند ما حاضریم خودمان به هرشکلی شده ، ‏از موانع رد بشویم و این نردبام بدبار را حمل نکنیم .

‏وقتی علی آقا دید بچه ها این قدر خسته شده اند ، با این که یک بی سپم چندین کیلویی به پشت داشت ، ‏نرد بام را از بچه ها گرفت و درست نزدیک میدان مین به زمین گذاشت . بچه های تخریب ، آرام آرام ، ‏ضمن جمع آوری مین ها ، ‏به مواضع دشمن نفوذ کرده بودند . نزدیک یک کانال عراقی ها ، ‏علی آقا گفت : « حمید آقا ، ‏اجازه می دهید این نردبام را ببرم تحویل بچه های تخریب بدهم؟» 

گفتم : « علی آقا ، ‏شما الان کارتان این است که روی ارتباطات بیسیم کار کنید» 

‏به برادرش اشاره کرد و گفت : « در حال حاضر، ‏من در اینجا فایده ای ندارم . اخوی هم که هست، برای رضا خدا اجازه بدهید کمکی به این بچه های تخریب بکنیم که لااقل آمار شهدا کمتر بشود . » 

‏با اینکه از رفتن او می ترسیدم،  قبول کردم .

‏همین که رفت، سردار سلیمانی ، ‏رمز شروع عملیات را گفتند . انتظارم شروع شده . هرچه می گذشت ، ‏بیشتر نگران می شدم . در آن حال بحرانی گفتم : « یا فاطمه زهرا ، ‏سه روز نذر امانت تو ، علی آقا را برسان» 

‏هنوز این واگویه های ذهنی تمام نشده بود که دیدم علی آقا کنارم ایستاده  است . بدون سؤالی گفت : « در خدمتم حمید آقا ».

 كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 75 و 76.

نیازی نیست اخوی!

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

راوي: فرمانده گردان؛حميد رضا شفيعي

یادم است ذلیجان که بودیم ، ‏علی آقا ، ‏مسئول تعمیر بی سیم ها بود.

‏روزی دیدم مظلومانه ایستاده سر جاده و دو سه دستگاه بی سیم تعمیری هم همراهش است . هوا آنقدر گرم بود که در همان چند دقیقه که ایستادیم ، ‏انگار بدنمان را در گرما تفت دادند . گفتیم : « علی آقا ، ‏الحمدالله مخابرات که ماشین دارد ؛ به خصوص برای کارهای تعمیری ! چرا استفاده نمی کنی؟ خدا نکرده مریض می شوی . »

‏بدون اینکه بخواهد اظهار وجودی بکند، ‏خیلی خودمانی و صمیمی گفت: «نیازی نیست اخوی. ما که وقت داریم،‌ سوار یکی از ماشین های تو راهی می شویم. یک گردشی می کنیم ، ‏بنزین بی خودی هم دود نمی شود ».

  كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 71.

سوزنی برداشت،  ‏تا نیمه در دستش فرو کرد

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

راوي: خواهر شهيد

وقتی یادم می آید شبهایی را بر بالین یکی از زخم خورد گان دشنه کافران نشستم و از او پرستاری کردم به خودم می بالم . چه روحیه ای از این مؤمن دیدم، خدا می داند ، اما دیده بودم . در دوران مجروحیت، نیمه شب ها علی آقا با خدا راز و نیاز می کرد . در این ساعات، گاهی من هم بیدار می ماندم و به کارهایم می رسیدم ، یا می نشستم و به تفسیر قرآن او گوش می کردم .

‏شبی گفت : « بیا این خرماها را با روغن بجوشان . »  گفتم : « می خواهی بخوری؟» 

‏گفت : «نه ، می خواهم بگذاری روی دستم و آن را ببندی .»

‏آن روزها ،دست مجروح فلجش بدجوری شده بود . گفتم : «من دلم نمی آید ».

‏‏برای این که من نگران نشوم،  سوزنی برداشت،  ‏تا نیمه در دستش فرو کرد و گفت : « ببین ، من هیچ حسی ندارم! اینقدر نترس! » با این حال ، مثل بید می لرزیدم .

‏چند شب کار من همین بود که خرما و روغن داغ روی دست او ‏می گذاشتم و آن را می بستم . شبی به خود گفتم : بگذار از او بپرسم با چه نیتی می خواهد این قدر زود خوب بشود . پرسیدم . گفت : « من اگه دو دست یا تمام بدنم را هم در راه خدا بدهم ، کار مهمی نکرده ام . این همه سختی را که برای خوب شدن تحمل می کنم ، تنها برای این است که فقط یک کم حس در این دست پیدا کنم و دوباره به جبهه برگردم تا شاید بتوانم وظیفه ام را به انجام برسانم ».

 كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 59 و 60 .

اینها لایق استراحت هستند، نه من!

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

راوي: خواهر شهيد

فراموش نمی کنم ایشان برای گذران دوره نقاهت، ‏عصا کشان آمد به منزل من . دلش نمی خواست کسی _مخصوصاٌ پدر و مادرم_ از درد و رنجش باخبر شود . البته نسبت به من هم مدام اظهار شرمندگی می کرد . دائم می گفت : «خدا خیرت بدهد،  شدم اسباب زحمت . خدا کند زود تر خوب بشوم و برگردم . » 

‏هنوز یک هفته نگذشته بود که گفت : «می خواهم بروم تهران .» گفتم : « فکر منطقه را از سرت دور کن . دیگر جای سالمی نداری .  گفت : « اتفاقاً به تهران می روم تا زود تر خوب بشوم و به منطقه ‏برگردم . خدا می داند هنوز به وظیفه ام عمل نکرده ام . « با خودم گفتم : لابد دلش برای کرمان تنگ شده تهران را بهانه می کند؟ بگذار یک هفته ای برود، ‏دوباره برمی گردد .

‏ده روز بعد فهمیدم کرمان که هیچ، تهران هم بهانه بوده و به منطقه رفته است.

‏حقیر هم ، در سالها یی که مدام در جنگ زخمی،‌‏و در بیمارستان بستری می شد به سراغش می رفتم و چیزهایی را می دیدم که قلبم به لرزه می افتاد در اتاق بیمارستان،  ‏به جز علی آقا، چند نفر دیگر بستری بودند؛ اما هروقت به ملاقاتش می رفتیم ، می دیدیم که روی زمین نشسته است . می گفتم : «علی آقا تو که هنوزحالت خوب نشده،  چرا روی زمین نشسته ای؟»

‏می گفت : «من که چیزی در راه خدا نداده ام . نگاه کن . همه کسانی که اینجا بستری هستد، ‏یک عضوی از بدن مبارک شان را در راه خدا داده اند . اینها لایق استراحت هستند، نه من!» 

‏تا زمانی هم که آنجا بود،‌هروقت مجروحی از اتاق بیرون می رفت و بر می گشت ، به زحمت از جا بر می خاست،‌دستش را می بوسید و کمک می کرد تا درجای خودش قرار بگیرد.

 كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 52 .

اگر خدا قسمت کند، ‏دوباره می خرم !

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

راوي: خواهر شهيد

زمستان که شد ، ‏علی آقا لباس گرمی برای خودش خرید . خوشحال شدیم که پس از چندی به فکر سلامت خودش افتاده است، اما دیری نکشید که دوباره علی آقا را با همان پیراهن رنگ و رو رفته قبلی دیدیم . پرسیدم :« پس لباس گرمت چی شد.» 

‏گفت : «در اتوبوس نشسته بودم که دیدم بنده خدایی از سرما می لرزد و لباسی به تن ندارد . اگر خدا قسمت کند، ‏دوباره می خرم .» .

عاشق بود و به هیچ صراطی ، ‏جز صراط خدا مستقیم نمی شد . اگر تکه تکه اش هم می کردی همان بود که باید باشد .

كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 45.

شما بروید ، ‏من هم چند روز دیگر می آیم!

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

راوي: برادر شهيد

یادم است آخرین پادگانی که در شهر کازرون تسلیم شد،‌پادگانی بود که علی آقا به عنوان زندانی سیاسی در آنجا بازداشت بود . وقتی به لطف خدا در زندان شکسته شد و علی آقا و دیگران از زندان ساواک آزاد شدند . او را در بغل گرفتم و بوسیدم . خیال کردم الان است که مثل پرنده ای تا کرمان بپرد، اما خیلی آرام برگشت و گفت : « شما بروید ، ‏من هم چند روز دیگر می آیم .» 

‏نشان به این نشان که بعد از آن  خداحافظی جلوی زندان، ‏سه هفته بعد بازگشت . ناراحت نشدیم ، چرا که فهمیدیم خدمت ایت الله دستغیب` رفته تا کارهاش را با ایشان هماهنگ کند .

‏حالا ممکن بود اگر کس دیگری،‌ ‏یا نه ،  ‏خودم ، ‏بعد از مدتها ماندن در زندان و بیغوله های وحشتاک ساواک و شکنجه و انواع فشارهای روحی ، وقتی از زندان آزاد می شوم اول به خانه و زندگی خودم فکر کنم. ایشان راهی را انتخاب کرده بود و اعتقادی داشت ،‌‏که با حرف این و آن،‌ ‏و خوشا یند ،  ‏صرفأ خَلق، قابل تغییر نبود .

 كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 38.