توبه كسي كه هنوز به سن تكليف نرسيده

شهيد علي رضا محمودي نسب

ولادت: ۱۳۴۸، كرج
شهادت: ۱۳۶۱،
شغل: دانش آموز
سمت: بسيجي

فرازهایی از توبه نامه شهید 13 ساله شهید محمودی:
بار خدایا از کارهایی که کرده ام به تو پناه می برم از جمله :
از این که حسد کردم...
از این که تظاهر به مطلبی کردم که اصلاً نمی دانستم...
از این که زیبایی قلمم را به رخ کسی کشیدم....
از این که در غذا خوردن به یاد فقیران نبودم....
از این که مرگ را فراموش کردم....
از این که در راهت سستی و تنبلی کردم....
از این که عفت زبانم را به لغات بیهوده آلودم.....
از این که در سطح پایین ترین افراد جامعه زندگی نکردم....
از این که منتظر بودم تا دیگران به من سلام کنند....
از این که شب بهر نماز شب بیدار نشدم....

شهید نوجوان علیرضا محمودی - قافله شهداء


از این که دیگران را به کسی خنداندم، غافل از این که خود خنده دارتر از همه هستم....
از این که لحظه ای به ابدی بودن دنیا و تجملاتش فکر کردم....
از این که در مقابل متکبرها، متکبرترین و در مقابل اشخاص متواضع، متواضع تر نبودم....
از این که شکمم سیر بود و یاد گرسنگان نبودم....
از این که زبانم گفت بفرمایید ولی دلم گفت نفرمایید.
از این که نشان دادم کاره ای هستم، خدا کند که پست و مقام پستمان نکند....
از این که ایمانم به بنده ات بیشتر از ایمانم به تو بود....
از این که منتظر تعریف و تمجید دیگران بودم، غافل از این که تو بهتر از دیگران می نویسی و با حافظه تری.....
از این که در سخن گفتن و راه رفتن ادای دیگران را درآوردم....
از این که پولی بخشیدم و دلم خواست از من تشکر کنند....
از این که از گفتن مطالب غیر لازم خودداری نکردم و پرحرفی کردم....
از این که کاری را که باید فی سبیل الله می کردم نفع شخصی مصلحت یا رضایت دیگران را نیز در نظر داشتم....
از این که نماز را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم....
از این که بی دلیل خندیدم و کمتر سعی کردم جدی باشم و یا هر کسی را مسخره کردم....
از این که " خدا می بیند " را در همه کارهایم دخالت ندادم....
از این که کسی صدایم زد اما من خودم را از روی ترس و یا جهل، یا حسد و یا ... به نشنیدن زدم....
از ......
و.....

توبه نامه صوتي از زبان شهيد

منبع

از در اتاق که وارد می شدم، ‏از جا نیم خیز می شد

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

مادر شهيدان ماهاني در خاطرات خود از شهيد علي آقا ماهاني مي گفتند كه از در اتاق که وارد می شدم، ‏از جا نیم خیز می شد . اگر بیست بار هم می رفتم و می آمدم، همین کار را می کرد . می گفتم : علی جان، ‏مگر من غریبه هستم؟ چرا به خودت زحمت می دهی؟ ‏می گفت :« این دستور خدا است . » ‏

روزی که خانه نبودم و او از جبهه آمده و لباسهای شسته نشده ای را در گوشه حیاط دیده بود . تشت و آب آورده و با همان لباس ساده بسیجی و دست مجروح و فلج، لباسها را شسته بود . وقتی رسیدم، دیدم دارد لباسها را روی طناب پهن می کد . چقدر هم تمیز شسته بود ! گفتم : « الهی بمیرم مادر . تو با یک دست چطوری این همه لباس را  شستی ؟» ‏ ‏گفت : « اگه دو دست هم نداشتم ، ‏باز هم وجدانم قبول نمی کرد من اینجا باشم و تو در زحمت باشی! »

منبع

روايتي از لحظه هاي شهادت

راوي: شهيد مصطفي رداني پور

ولادت: ۱۳۳۷، اصفهان
شهادت: ۶۲، والفجر ۲ ،حاج عمران
شغل: روحاني
سمت: فرمانده قرار گاه فتح سپاه

روایتی از نحوه شهادت یکی از رزمندگان

شهيد رداني پور

دعا کنید شب عملیات باران شدید ببارد

بعد از هفت، هشت روز در کنار نهرهای ابوفلفل و نخلستان‌های کنار اروند مستقر شدیم. یک شب بین نماز جماعت یکی از بچه‌ای گروهان سرش را نزدیک گوشم آورد و گفت: آقای عباسی! لطف کنید به بچه‌ها بگویید یکی از برادران دیشب خواب دید حضرت زهرای مرضیه (س) به او گفت: به رزمندگان بگو در این عملیات ان شاءالله پیروز می‌شوید.

از جا بلند شدم. مقابل بچه‌ها ایستادم. بچه‌ها چشم به دهان من دوخته بودند. حس آرامش را در نگاه تک تک آنها می‌دیدم. بعد از عملیات متوجه شدیم رمز عملیات والفجر 8 یا زهرا(س) بود.

چند روز بعد ما را برای توجیه عملیات روی نقشه به جلسه‌ای دعوت کردند. فرمانده لشکر 25 کربلا برادر مرتضی قربانی، روی یک تخته نقشه‌ای را نصب کرد. و چنین توضیح داد ابتدا غواص‌ها به آب می‌زنند. اگر سنگر‌های دشمن را در آن طرف اروند منهدم کردند با چراغ قوه به ما علامت می‌دهند و نیروهای دسته و گروهان به ترتیب با قایق از نهرها عبور می‌کنند.

اگر نیروهای عراقی صدای دست و پای غواصان را موقع شنا بشوند آن وقت همه را به رگبار می‌بندند و عملیات ناموفق خواهد بود. برای آن که صدای حرکت غواصان شنیده نشود به یک باران جانانه نیاز داریم. دعا کنید شب عملیات باران شدید ببارد.

حدود ساعت یازده شب غواص‌ها به آب زدند. با آن که ستاره‌ها آن شب در آسمان جنوب سو سو می‌زدند. لحظاتی نگذاشت که آسمان تکانی خورد. باران شدیدی بارید. آسمانی که بیش از یکی دو ماه رنگ باران را به خود ندیده بود و تنها گاهی چند تکه ابر پراکنده بر سر بچه‌ها سایه می‌انداخت حالا پی در پی می‌غرید. اولین بار بود که معجزه‌ی الهی را می‌دیدم. اشک و لبخند در صورتم گره خورده بود.

منبع

 

عكسي كه نمي خواستم بگيرم

سید مسعود شجاعی طباطبایی ،عكاس روزهاي نبرد مي گويد:

«تو اوج درگیری با دشمن در ارتفاعات قلاویزان ، جایی که تا سه مرحله عراقیها رو عقب زده بودیم ، در اوج گرما، با انفجار خمپاره ها و شلیک گلوله ها ، دوربین به دست  راه افتادم تا روحیه بخش  دل پاک بچه ها باشم. به سنگری رسیدم بدون سقف در حالیکه بچه ها به شدت مشغول نبرد بودند. در این میان یکی از این دسته های گل منو دید و گفت:
- برادر! یک عکس از من می گیری؟
- عزیزم ، روراست زیاد فیلم برام باقی نمونده ، ناراحت نشیا ، عکس یادگاری نمی گیرم.
- خوب اگر من بهت بگم تا چند لحظه دیگه تو این دنیا نیستم ، ازم عکس می گیری؟
- برادرم ، این حرفها چیه ، من مخلصتم . (نمی تونستم تو چشماش نگاه کنم ، یه حس مبهم ولی زیبا تو چشماش  موج می زد.)، بشین فدات بشم تا یه عکس خوشگل ازت بگیرم. ولی یه شرط داره؟
- چه شرطی قربونت برم.
- این که اسم منو حفظ کنی !
- تو از من عکس بگیر من هم اسم خودتو و هم اسامی فامیلاتو برات حفظ می کنم!
- سید مسعود شجاعی طباطیایی!
- بابا این که یه تریلی اسم شد ، می تونم همون آقا سیدشو حفظ کنم!(با خنده)
- باشه  عزیزم، تا ما رو اینجا نکشی ول نمی کنی . بشین اونجا ...
- حجله ای باشه ها آقا سید ، صبر کن این عطر تی رزم رو بزنم ، مدالمو (مدال غنیمتی از عراقی ها بود) به سینه بزنم
 ( حالا بچه هایی که پشت خاکریز مشغول تیر اندازی ونبرد بودند ، نگاهشون متوجه ما شده بود و از بستن چفیه او به سرش ، عطر زدن و مدال آویزون کردنش می خندیدند.)
- کلیک...


- دست گلت درد نکنه ، زیاد از اینجا دور نشی ها ، کارت دارم...
....هنوز چند قدم دور نشده بودم که صدای الله اکبر بچه ها بلند شد ، این به این معنا بود که اتفاقی افتاده...
برگشتم دیدم خمپاره درست خورده بغل دستش...
دوربینمو بالا گرفتم ، در حالیکه چشممام از اشک پر شده بود ، عکسی از شهادتش گرفتم.


راستی شما می دونید این خود آگاهی از لحظه شهادت از کجا سرچشمه گرفته بود؟»

   منبع


 

كمپوت در وقت اضافه

داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه  هو یه خمپاره اومد و بومممممم..... نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو برداشتم رفتم سراغش .بهش گفتم تو این لحاظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو...
در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت :من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم .اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو اون کاغذ روشو نکَنید


بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزون پخش شه ها یه جمله بهتر بگو برادر...
با همون لهجه اصفهونیش گفت: اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده...

منبع

آيا قرآن مي خواند؟

شهيد سيد حسين علم الهدي

ولادت: ۱۳۳۷، اهواز
شهادت: ۱۳۵۹ ، هويزه
شغل: نظامي
سمت: فرمانده سپاه هويزه

در اوج پيروزي انقلاب ، يكي از دانشجويان انقلابي توسط رژيم شاه دستگير شد.برادر خلقاني نقل مي كند ، به سيد حسين گفتيم:فلاني را دستگير كرده اند، آيا فكر ميكني مي تواند در برابر شكنجه ها ،مقاومت كند؟

حسين گفت: آيا قرآن مي خواند؟

گفتم منظورت چيست؟

گفت: اگر با قرآن انس داشته باشد ، مي تواند مقاومت كند![1]



[1] . سرزمين مقدس،جواد شفيعيان، دار الهدي، چ اول  ۱۳۸۶، صفحه ۱۸۳به نقل از لحظه هاي آشنا،سيد حميد علم الهدي ص ۳۴.

از فردا حتما بیشتر قرآن خواهم خواند

شهيد سيد حسين علم الهدي

ولادت: ۱۳۳۷، اهواز
شهادت: ۱۳۵۹ ، هويزه
شغل: نظامي
سمت: فرمانده سپاه هويزه

امّا در این سنگر همیشه در کنار این خاکیم و خاک پناهگاهمان است. درون سنگر با خود سخن مى‏گویم. راستى چه خوب است از این فرصت استفاده کنم و با قرآن آشنا شوم. آیات خدا را بخوانم و بعد حفظ کنم و سپس زمزمه کنم و بعد شعار زندگى کنم. باشد، تا این دل پر هیجان و طپش را آرامش دهد. و بعد با این براى خود توشه سازم و توشه را راهى سفرم گردانم و در انتظار شهادت بمانم و بمانم.


آیات جهاد را، شهادت، تقوى، ایمان، ایثار، اخلاص، عمل صالح ...همه را پیدا کنم و سنگر کلاس درسم باشد و میعادگاه ملاقاتم با خدا شود. سنگرم محرابم گردد. سنگرم خانه امیدم شود و قبله دوّمم گردد. از فردا حتما بیشتر قرآن خواهم خواند.

روزها به فکر سربازان صدر اسلام و حماسه‏هاى آنها مى‏افتم: جنگ بدر، غزوه احد، غزوه خندق، خیبر،تبوک و....آنها چگونه جهاد کردند و ما چگونه مى‏توانیم به آنها نزدیک شویم. در این اندیشه‏ام که قرآن درباره یاران پیامبر سخن مى‏گوید:

" مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ وَ الَّذینَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلىَ الْکُفّارِ"

منبع

حكايت آن مصحف شريف

شهيد تيمسار شريف اشراف
 
ولادت: ۱۳۱۶، شيراز
شهادت: ۱۳۵۸ ، بانه
شغل: نظامي(تيمسار ارتش)
سمت: معاونت فرماندهي پادگان حمزه سيد الشهداء
 
اعتقادات شهيد اشراف ،سبب شده بود تا وي هر گام خود را در جهت رضاي خدا و نشان دادن دين خود بردارد.
حکايت سهيم شدن وي در ساختمان مساجد در حال ساخت همراه با خريد و اهدا و لو يک آجر داستان جالبي است طوري که مي توان گفت مسجدي در شهر تهران نيست- البته تا زمان شهادت اين شهيد بزرگوار که تکه اي از ساختمان آن توسط شهيد اشراف تامين نشده باشد.
اين عشق به اعتقادات همچنين سبب شده بود که شهيد اقدام به تحرير قرآن کريم با دست خط خودش بنمايد.در مقدمه اين قرآن دست نويس شهيد اشراف نوشته است:
اي خواننده عزيز،اين قرآن را که ملاحظه مي کنيد،با خطي خوش نوشته نشده است،زيرا نويسنده خطاط نبوده ،تنها عشق الهي او را به اين کار واداشته است. اين قرآن شريف که مدت ده سال و چهار ماه و 9 روز براي رونويسي آن وقت صرف شده ،حاوي خاطراتي است از شهرهايي که موقع نوشتن با خود برده ام و در آن شهر ها مشغول نوشتن شده ام و داراي معجزاتي است که در نوع خود نيز بي نطير مي باشد.
شهيد اشراف در دست نويس خاطرات خود که مختصرا و با عبارات بالاشروع مي شود،مي نويسد:
اگر مي خواهي با خداوند حرف بزني نماز بخوان،اگر مي خواهي خداوند با تو حرف بزند قرآن بخوان و اگر مي خواهي ارتباط دو طرفه باشد،قرآن بنويس.
با چنين تفکري ،اين شهيد بزرگوار تقرير مصحف شريف را در سال 1347 آغاز مي کند،نگارنده وقتي دست نويس شهيد را مطالعه مي کرد. با دو سوال مواجه شد: فلسفه تقرير قرآن چيست و و ي از کدام معجزات سخن مي گويد؟ اين سوال را همسر شهيد به نيکي پاسخ مي دهد: در سال 1347 ،شهيد در گارد خدمت مي کرد و ماحسب اعتقاداتمان ،هر شب جمعه را در جوار حرم ملکوتي حضرت معصومه (س) سپري مي کرديم. روزي ،در موزه حرم در حال تماشاي قرآن هاي قديمي و دست نوشته بوديم که من پيشنهاد تقرير قرآن را دادم.همسرم چند روز بعد گفت :اين پيشنهاد مرا مصمم به اين کار نموده است و بدين ترتيب کار نوشتن کتاب آسماني قرآن از ماه رمضان المبارک سال 1347 هجري شمسي آغاز شد.
شهيد اشراف معتقد بود پس از پايان تقرير قرآن، به آرزوي خود ، يعني شهادت نايل مي شود و چنين نيز شد، يک ماه پس از پايان قرآن که با مقدمه فوق آغاز شد،لحظه ديدار فرا مي رسد.
همسر شهيد مي گويد: واقعه تکان دهنده شهادت تيمسار اشراف مار ا به ياد روز هايي انداخت که با تبسم ،قرآن را رو نويسي مي کرد و مي گفت: شهادت من پس از پايان اين کار مقدر شده است . ما آن وقت ها به اين حرف چندان اعتقاد نداشتيم و در پاسخ مي گفتيم خداوند ،سرنوشت انسان ها را خود تعيين مي کند و ما خود ،بايد چگونه رسيدن به اين سرنوشت را ترسيم کنيم. غافل از اينکه انس و الفت با قرآن ،چنان معرفت و افق باز معنوي در پيش چشمان همسرم گشوده بود که لحظه شهادتش را عيان مي ديد. و اين ، از جمله معجزاتي بود که در خلال نوشتن قرآن همواره به آنها اشاره اي ضمني مي نمود.
در حاشيه قرآن دست نويس شهيد اشراف که اکنون به تعداد محدود تکثير شده و نگهداري مي شود ،خاطرات سفرها و و قايع جالبي که به هنگام رونويسي قرآن پيش آمده ،نوشته شده و بار معنويت آن ،براي هميشه تاريخ ثبت شده است.
منبع

برايم قرآن بياوريد!

شهيد سيد حسين علم الهدي

ولادت: ۱۳۳۷، اهواز
شهادت: ۱۳۵۹ ، هويزه
شغل: نظامي
سمت: فرمانده سپاه هويزه

در اولين دستگيري حسين، او را در بند نوجوانان ،زنداني كردند .پس از مدتي كه به ملاقاتش رفتيم ، مشاهده كرديم كه زندان داراي اتاق هاي بسيار كوچك و قديمي و كاملا غير بهداشتي است.از حسين سؤال كرديم :

چه چيز لازم داري كه برايت بياوريم ؟

گفت: فقط يك جلد قرآن برايم بياوريد.

(سرزمين مقدس،جواد شفيعيان،دار الهدي، چ اول  ۱۳۸۶صفحه ۱۸۳به نقل از لحظه هاي آشنا،سيد حميد علم الهدي ص ۳۴.

نذر ختم قرآن

شهيدعظيم محمديان فر

ولادت:خوزستان
شهادت:
شغل:
سمت: بسيجي

يك شب دربسيج نشسته بوديم و جلسه اي برگزار شده بود،محور جلسه ،اعزام نيرو در روز بعدبود.در بين بچه ها،شور و شعف خاصي درچهره شهيد«عظيم محمديان فر»كه نوجواني عاشق بود،مي ديدم.بعدازجلسه،عظيم به يكي ازمسؤلان بسيج گفت كه نامش را در اسامي اعزام نيروي فردا بنويسد.ولي او مخالفت كرد و گفت :كه سن اوكم است و بگذارد چندمدت ديگر ،اعزامش مي كند.«عظيم»محزون وگرفته برگشت و در يكي از اتاق هاي بسيج تا صبح ،قرآن خواند و عبادت كرد و لابد دعا مي كرد كه فردا به او اجازه رفتن به جبهه بدهند.فردا صبح به نزدش رفتم و گفتم:«عظيم چه كار كردي؟»

او آرام و بغض آلودگفت:«ختم قرآن نذركرده ام تا خدا خودش كارم را درست كند و امروز اعزام شوم

او همان روز،موافقت مسؤلين بسيج را گرفت و با ما اعزام شد.در پادگان كرخه،ديدمش كه دارد اشك مي ريزد-اشك شوق- و خدا را شكر مي كند و قرآن مي خواند.او در همان عمليات «والفجر8» به آرزوي ديرينه اش رسيد و بهشتي شد.*

*زخمهاي خورشيد،ص218-219

به نقل از اينجا