كمپوت در وقت اضافه
داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه هو یه خمپاره اومد و بومممممم..... نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو برداشتم رفتم سراغش .بهش گفتم تو این لحاظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو...
در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت :من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم .اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو اون کاغذ روشو نکَنید

بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزون پخش شه ها یه جمله بهتر بگو برادر...
با همون لهجه اصفهونیش گفت: اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۰ ساعت 23:42 توسط همون یکی
|
اگر لحظه به لحظه جنگي كه يك لحظه هم از آن نادم نخواهيم شد ، پر از گنج هاي هدايت و تآسي است ،بايد اين گنج نامه به صورت موضوعي و روشن در اختيار نسل جوان و البته "فست فود"ي قرار گيرد.اين چيزي است كه وبلاگ حاضر به آن خواهد پرداخت.