‏احساس مسئولیت !

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

راوی:یوسف علویان؛هم رزم شهید:

او همیشه نه تنها در مورد من ، ‏بلکه ، ‏همه ، ‏احساس مسئولیت می کرد از زمان  همنشینی با علی آقا، به یاد ندارم کاری درخور توجه برای او انجام داده باشم .

 در کارهای مشترک سنگر هم منتظرنمی ماند که مثلأ من ظرف بشویم، او جاروکند . بارها از شرمندگی نمی دانستم چه بگویم . به آرامی برمی خاست و مشغول تمیز کردن دستگاه های مخابراتی می شد . یا پس از خوردن غذا که معمولاً آدم سنگین می شود و حال و حوصله بلند شدن ندارد، دست سالم خود را به زانو می گذاشت ،  « یاالله» می گفت و بلند می شد تا ظرف ها را بشوید. وقتی جلویش را می گرفتی . می گفت :  «فلان کار را هم تو بکن . » البته آن کار را هم خودش می آمد و انجام می داد .

 اگر می گفتی اجازه بده من ظرف ها را بشویم، می گفت : « شما درز شلواری را که پاره شده ، بدوز .» اگر در حال انجام کار دیگری بود، چیزی دیگر می گفت، اما هنوز مشغول نشده بودی که وارد می شد و می گفت : « اجازه بده ، این کار را هم من انجام می دهم .»

‏روزی گفتم : « علی آقا ، این دفعه دیگر نوبت من است و نمی گذارم شما زحمت بکشید . » این بارهم ضمن انجام کار، با حالتی دلنشین گفت: «هول نشو برادر. اگه من این کارها را انجام ندهم، پس چه کار کنم؟ من کار دیگری بلد نیستم

‏این بزرگواری در همه شئونات زندگی اش به چشم می خورد و باعث می شد تا هر کس به او می رسد، نتواند از او دل بکند .

كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 123 و 124

برکت سفره!

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

راوی: محمدرضا ایر ان منش؛ هم رزم شهید

علی آقا اهل اسراف نبود . البته هیچ وقت کسی را با زبان منع نکرد، چون می دانست این بچه ها اگر کم و زیادی هم بکنند ، ‏چون برای خدا می جنگند، نباید با زبان به آنها بگوید . اما خودش موقع غذا، ‏خرده نانها را با کف دست جمع می کرد و می خورد . عملاً نشان می داد که چگونه باید مصرف کرد .

‏روزی چندنفر مهمان به سنگر ما آمدند. ظهر گذشته بود و در قابلمه کوچک ما قدری غذا مانده بود، اما فکر کردم غذا کم است، فوری رفتم مخابرات تا شاید بتوانم از تدارکات چند قوطی کنسرو بگیرم . وقتی برگشتم ، ‏دیدم همه از همان قابلمه ای که به چشم ما کوچک بود ، غذای شان را خورده و سیر شده اند . هم ما از آن قابلمه غذا خورده ‏بودیم ، ‏هم آنها ، همه اینها را به علی آقا گفتم ، ‏توضیح داد: هروقت سر سفره می نشینی این زانوهایت را به بغل می گیری ، مثل بنده ای که جلوی مولایش نشسته؟ 

‏گفتم : « بله !»

‏گفت : « پس خدا به خاطر ادبت ، به سفره ات برکت می دهد .»‌ 

كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 113 و 114.

از قرآن تغذیه کن!

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

راوي: فرمانده گردان؛حميد رضا شفيعي

همراه ده پانزده نفر از بچه ها ناهار می خوردیم که علی آقا رو به برادرش کرد و گفت : « محمود ، ‏ما شاید دیگر همدیگر را نبینیم . بگذار نصیحتی به تو بکنم. سعی کن به درجه ای برسی که خوردن یکی دو لقمه نان کفایتت بکند. بقیه را از قرآن تغذیه کن . » 

‏در منطقه مرسوم بود که بچه ها برای گرفتن غذا یا خوراکی دیگر به صف می ایستادند. روزی علی آقا برای گرفتن کمپوت در صف ایستاده بود که مسئول تحویل کمپوت او را با کسی دیگر اشتباه می گیرد و می پرسد : « شما دفعه دوم است که کمپوت می گیرید؟» 

‏بچه ها می گویند آن روز علی آقا به حدی متاثر شد که به چند نفر از بچه ها گفت : « این دفعه آخر من بود که برای شکم به صف ایستادم . »  بعد از آز جریان هم هیچ وقت او را ندیدیم که غذا یا چیزی از جایی بگیرد .

 نصیحت آن روز او به برادرش هم برای ما تعجبی نداشت ؛‌چون چنین حالی را از خود او دیده بودیم . قبل از او هم طلبه ای داشتیم که سیزده روز بین نیروهای خودی و عراقی گرفتار شده بود و از ریشه گیاهان خورده بود. بعد از رهایی از آن وضعیت تعریف می کرد که در این سیزده روز ، ‏مرا فقط ذکر خداوند و تلاوت آیات قرآن زنده نگه داشت .

‏علی آقا هم که به برادرش گفت از قرآن تغذیه کن ، به مراحلی رسیده بود که می دانست توصیه اش جای عملی دارد.

 كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 71 و 72.

در قلب آدمهای شکم سیر، ‏خدا پیدا نمی شود!

شهيد علي ماهاني

ولادت: ۱۳۳۶، كرمان
شهادت: ۱۳۶۲، والفجر ۲
شغل: نظامي
سمت: جانشين مخابرات لشكر 41 ثارالله استان كرمان

شهيد علي ماهاني ايستاده بر لبه پل

راوي: پدر شهيد

سفره ما همیشه فقیرانه بود؛ اما این مومن با اینکه دوران جوانی خودش را می گذراند و احتیاج به تغذیه مناسب داشت، هروقت نان و پیاز هم می خورد، دستهایش را به آسمان بلند می کرد و می گفت: «خدایا، ‏ما را سیر کردی، ‏گرسنه تر ازما را هم سیرکن.» چون ما عشایرزاده هستیم .

‏عشایر به سختی خو می گیرد. دلش همیشه با خداست. اهل کلک نیست. علی آقا هم خون عشایر در رگهایش بود. ملاحظه همه را  می کرد. وقتی سر سفره غذا می نشست، ‏می دیدم خیلی آهسته غذا می خورد . بچـه های دیگر، ‏چهار لقمه برمی داشتند و او هنوز یک لقمه اش را هم تمام نکرده بود. می گفتم: «علی جان یواش  می خوری؟ بخور، ‏جان بگیری .»

‏می گفت: «بگذار این بچه ها گرسنه از کنار سفره  نروند. اگر زیاد ‏آمد، می خورم

وقتی می دید همه کنار کشیده اند، ‏دسش را بالا می برد، ‏خدا را شکر می کرد، ‏دعا می خواند و از خداوند طلب رحمت و رزق حلال می کرد.

با خود فکرمی کردم بارالها، ‏این آدم که با شکم گرسنه، ‏تو را شکرگزاری می کند، اگر شکمش پر باشد، ‏چه می کند؟ می گفتم: «سیر شدی علی آقا؟»

‏می گفت: «در قلب آدمهای شکم سیر، ‏خدا پیدا نمی شود

كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري،انتشارات لشكر 41 ثار الله، چاپ سوم زمستان 88 ، صفحه 18.